گنجور

 
شیخ محمود شبستری

گفت بابا فرج حدیث تمام

چونکه کردش سؤال خواجه امام

کین جهان مُحْدَث است یا که قدیم؟

چیست زین هر دو نزد قلب سلیم؟

گفت بابا به او ز روی یقین

نکته​ای خوبتر ز دُرّ ثمین

که فرج تا که دیده بگشادست

نظرش بر جهان نیفتادست

وصف چیزی چه بایدت پرسید

که دل ودیده هرگز آن بندید

خواجه چون مرد کار را بشناخت

تختۀ علم خود در آب انداخت

دل که از نور حق شود حیران

در نظر نایدش حدود جهان

چند از این گفت و گوی و بوالهوسی

جهد کن تا بدین مقام رسی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]