گنجور

بخش ۶۲ - تمثیل در اطوار سیر و سلوک

 
شیخ محمود شبستری
شیخ محمود شبستری » گلشن راز
 

بود محبوس طفل شیرخواره

به نزد مادر اندر گاهواره

چو گشت او بالغ و مرد سفر شد

اگر مرد است همراه پدر شد

عناصر مر تو را چون ام سفلی است

تو فرزند و پدر آبای علوی است

از آن گفته است عیسی گاه اسرا

که آهنگ پدر دارم به بالا

تو هم جان پدر سوی پدر شو

بدر رفتند همراهان بدر شو

اگر خواهی که گردی مرغ پرواز

جهان جیفه پیش کرکس انداز

به دونان ده مر این دنیای غدار

که جز سگ را نشاید داد مردار

نسب چبود تناسب را طلب کن

به حق رو آور و ترک نسب کن

به بحر نیستی هر کو فرو شد

«فلا انساب» نقد وقت او شد

هر آن نسبت که پیدا شد ز شهوت

ندارد حاصلی جز کبر و نخوت

اگر شهوت نبودی در میانه

نسب‌ها جمله می‌گشتی فسانه

چو شهوت در میانه کارگر شد

یکی مادر شد آن دیگر پدر شد

نمی‌گویم که مادر یا پدر کیست

که با ایشان به عزت بایدت زیست

نهاده ناقصی را نام خواهر

حسودی را لقب کرده برادر

عدوی خویش را فرزند خوانی

ز خود بیگانه خویشاوند خوانی

مرا باری بگو تا خال و عم کیست

وز ایشان حاصلی جز درد و غم چیست

رفیقانی که با تو در طریق‌اند

پی هزل ای برادر هم رفیق‌اند

به کوی جد اگر یک دم نشینی

از ایشان من چه گویم تا چه بینی

همه افسانه و افسون و بند است

به جان خواجه که این ها ریشخند است

به مردی وارهان خود را چو مردان

ولیکن حق کس ضایع مگردان

ز شرع ار یک دقیقه ماند مهمل

شوی در هر دو کون از دین معطل

حقوق شرع را زنهار مگذار

ولیکن خویشتن را هم نگهدار

زر و زن نیست الا مایهٔ غم

به جا بگذار چون عیسی مریم

حنیفی شو ز هر قید و مذاهب

درآ در دیر دین مانند راهب

تو را تا در نظر اغیار و غیر است

اگر در مسجدی آن عین دیر است

چو برخیزد ز پیشت کسوت غیر

شود بهر تو مسجد صورت دیر

نمی‌دانم به هر حالی که هستی

خلاف نفس کافر کن که رستی

بت و زنار و ترسایی و ناقوس

اشارت شد همه با ترک ناموس

اگر خواهی که گردی بندهٔ خاص

مهیا شو برای صدق و اخلاص

برو خود را ز راه خویش برگیر

به هر لحظه درآ ایمان ز سر گیر

به باطن نفس ما چون هست کافر

مشو راضی به دین اسلام ظاهر

ز نو هر لحظه ایمان تازه گردان

مسلمان شو مسلمان شو مسلمان

بسا ایمان بود کز کفر زاید

نه کفر است آن کز او ایمان فزاید

ریا و سمعه و ناموس بگذار

بیفکن خرقه و بربند زنار

چو پیر ما شو اندر کفر فردی

اگر مردی بده دل را به مردی

به ترسازاده ده دل را به یک بار

مجرد شود ز هر اقرار و انکار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

روفیا نوشته:

ریا و سمعه و ناموس بگذار
بیفکن خرقه و بربند زنار
اشاره به داستان شیخ صنعان دارد که یاران طعنه میزدند :
آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست
کی شود کار تو بی‌تسبیح راست
گفت تسبیحم بیفکندم ز دست
تا توانم بر میان زنار بست
در سطحی ترین صورت به نظر می اید که می گوید اسلام را ترک گفتم تا مسیحی شوم .
در یک لایه عمقی تر می گوید یکجا نشستن و تسبیح زدن و جا نماز اب کشیدن را رها کردم تا کمر به خدمت خلق ببندم .
در لایه بعدی می گوید ان ترسا بقدری زیبا بود که من تازه فهمیدم اسلام یعنی چه و تازه به خدا ایمان اوردم و می خواهم از این پس مانند او باشم و مانند او لباس بپوشم .
مهمترین خاصیت زیبایی این است که نازیبایی را رسوا می کند و نازیبا از شرم زیبایی زیبا می شود :
مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من مسلمان وار می اید

روفیا نوشته:

راستی شیخ صنعان بود یا شیخ سمعان ؟؟!

قیس نوشته:

دین عشق={ از کعبه کلیسا نشینم کردی ※ آخر در کفر تو بی قرینم کردی ※ بعد از دوهزار سجده بر درگه دوست ※ آخر ای عشق چه بیگانه ز دینم کردی}= مبادا تنها به عقیده ای خاص پایبند بوده و عقاید دیگران را کفر بدانی ، که در این صورت زیان می بینی و بلکه علم به حقیقت مساله را از دست خواهی داد…، پس باطن خود را هیولا و ماده ی تمام صورت ها گردان ، از آن جهت که خدای تعالی برتر و والاتر از آن است که در انحصار عقیده ای خاص واقع شود. چه خود می فرماید: <> {فصوص الحکم؛ ابن عربی} <<رستگار باشد عزیزان}

Hamishe bidar نوشته:

درمنطق‌الطیرِ عطار میخوانیم:
شیخ سمعان پیرعهد خویش بود
در کمال از هرچ گویم بیش بود
واقعاً که این داستان آدم را به تنبه می آورد

روفیا نوشته:

مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید
به تازگی منظره ای در خیابان های تهران نظرم را جلب کرده است، خط راست پشت چراغ های قرمز باز است!
گاهی که خواستم بدون فکر کردن با اتومبیل بدان شکاف بخزم ناگاه به خود آمدم، هیچ یک از این آدم ها که می خواست مستقیم برود یا به چپ این خط را اشغال نکرده است! چه شرم آور است اگر من چنین کنم!
ولی گاهی که یک اتومبیل به هر حال خط راست را مسدود کرده بود « هر چند تنها یک اتومبیل بود » من نیز در دنباله روی از این خطای وی گستاخ تر بودم!
با خودم فکر کردم چقدر رفتارهای ما در هر جمعی راه را برای رفتارهای ناپسند یا پسندیده دیگران باز می کند، وقتی دوبله توقف می کنیم هر چند راه مسدود نشده باشد، حداقل موجب شده ایم آدم ها به منظره آشفته در خیابان عادت کنند و با آشفتگی و فقدان دیسیپلین خو بگیرند، شگفت آور نیست اگر همین آدم ها فردا به وعده شان عمل نکنند یا قرض خود را ادا نکنند یا در امانت خیانت کنند!
مگر این رفتارهای ناپسند چیزی جز بی بند و باری و فقدان انضباط اخلاقیست؟
عکس آن هم درست است، وقتی لاین راست را باز می گذارید، وقتی لباس پاکیزه می پوشید، وقتی آراسته سخن می گویید، وقتی زباله نمی ریزید، وقتی حرمت زیبایی را نگاه میدارید کدام زشت و عربده کش و ناپالوده ای جرات عرض اندام پیدا می کند؟

کانال رسمی گنجور در تلگرام