گنجور

بخش ۱ - دیباچه

 
شیخ محمود شبستری
شیخ محمود شبستری » گلشن راز
 

به نام آن که جان را فکرت آموخت

چراغ دل به نور جان برافروخت

ز فضلش هر دو عالم گشت روشن

ز فیضش خاک آدم گشت گلشن

توانایی که در یک طرفةالعین

ز کاف و نون پدید آورد کونین

چو قاف قدرتش دم بر قلم زد

هزاران نقش بر لوح عدم زد

از آن دم گشت پیدا هر دو عالم

وز آن دم شد هویدا جان آدم

در آدم شد پدید این عقل و تمییز

که تا دانست از آن اصل همه چیز

چو خود را دید یک شخص معین

تفکر کرد تا خود چیستم من

ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد

وز آنجا باز بر عالم گذر کرد

جهان را دید امر اعتباری

چو واحد گشته در اعداد ساری

جهان خلق و امر از یک نفس شد

که هم آن دم که آمد باز پس شد

ولی آن جایگه آمد شدن نیست

شدن چون بنگری جز آمدن نیست

به اصل خویش راجع گشت اشیا

همه یک چیز شد پنهان و پیدا

تعالی الله قدیمی کو به یک دم

کند آغاز و انجام دو عالم

جهان خلق و امر اینجا یکی شد

یکی بسیار و بسیار اندکی شد

همه از وهم توست این صورت غیر

که نقطه دایره است از سرعت سیر

یکی خط است از اول تا به آخر

بر او خلق جهان گشته مسافر

در این ره انبیا چون ساربانند

دلیل و رهنمای کاروانند

وز ایشان سید ما گشته سالار

هم او اول هم او آخر در این کار

احد در میم احمد گشت ظاهر

در این دور اول آمد عین آخر

ز احمد تا احد یک میم فرق است

جهانی اندر آن یک میم غرق است

بر او ختم آمده پایان این راه

در او منزل شده «ادعوا الی الله»

مقام دلگشایش جمع جمع است

جمال جانفزایش شمع جمع است

شده او پیش و دلها جمله از پی

گرفته دست دلها دامن وی

در این ره اولیا باز از پس و پیش

نشانی داده‌اند از منزل خویش

به حد خویش چون گشتند واقف

سخن گفتند در معروف و عارف

یکی از بحر وحدت گفت انا الحق

یکی از قرب و بعد و سیر زورق

یکی را علم ظاهر بود حاصل

نشانی داد از خشکی ساحل

یکی گوهر برآورد و هدف شد

یکی بگذاشت آن نزد صدف شد

یکی در جزو و کل گفت این سخن باز

یکی کرد از قدیم و محدث آغاز

یکی از زلف و خال و خط بیان کرد

شراب و شمع و شاهد را عیان کرد

یکی از هستی خود گفت و پندار

یکی مستغرق بت گشت و زنار

سخنها چون به وفق منزل افتاد

در افهام خلایق مشکل افتاد

کسی را کاندر این معنی است حیران

ضرورت می‌شود دانستن آن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

دانیال نوشته:

بنام انکه جان را فکرت اموخت
چراغ دل به نور جان بر افروخت
اشاره به قلب انسان است.
انسان از روح و جسم تشکیل شده است .قلب انسان واسطه بین روح و جسم انسان است.

گود مشد نوشته:

احد درمیم احمد گشت ظاهر

دراین دور اول آمد عین آخر

زاحمد تااحد یک میم فرقست

جهانی اندر آن یک میم غرقست

به نظر بنده آنچه که از این دو بیت برمی آید عبارت ازاینست که:
احمد:حضرت محمد(ص)
احد:خداوند
در ظاهر فرق کلمه احمد با احددر یک (میم) است که می بینیم در وسط و باطن کلمه احمد قرار دارد
ولی واقعیت اینست که خداوند برقلب حضرت محمد تجلی وظهور کرده است(میم احمد).
همینطور از مصرع دوم برمی اید که جهان در خداوند غرقست.
بعنوان نمونه عطار میفرماید:
دلبر تو جاودان بردردل حاظر است

روزن دل برگشا حاضروهشیار باش
یعنی ما وهر آنچه پیرامون ماست در خدا مستغرق است وکافیست چشم دل باز شود.
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنیست آن بینی

شمس الحق نوشته:

جناب گود مشد حضرتعالی گویا حواستان جمع نیست . آنچه حقیر عرض کرد درخصوص دو بیت اول رهی معیری بود که شما فرمایشات فرمودی ونه دو بیت عطار ومولوی . خوب معلوم است که احد خداوند است و احمد حضرت محمد مصطفی . این دو بیت از فرط روشنی خود معنی اش را فریاد میزند ونیاز به تفسیر و تبیین حضرتعالی ندارد . حواست کجاست اخوی .

غلامحسین آتشی وایقان نوشته:

احد درمیم احمد گشت ظاهر

دراین دور اول آمد عین آخر

زاحمد تااحد یک میم فرقست

جهانی اندر آن یک میم غرقست
بواسطه آیات (۱اخلاص)و(۶ صف)شکی نیست احد واحمد اسما مبارک باری تعالی وحظرت محمد است .اما رمز در میم نهفته است. حرف میم در حروف ابجد عدد چهل یا اربعین است.و از قداست خاصی برخوردار است.شعر اشاره به مراتب چهل گانه موجودات ومحل تجلی حقیقت محمدی است واز مرتبه ۱ عقل کل ،قلم یاام الکتاب روح اعظم یا حقیت محمدی (ص).شروع و به ۴۰-انسان کامل باز یعنی حضرت ختمی مرتبت پایان می یابد”هم او اول هم او آخردر این کار”(برای مطالعه دقیقتر به هزارگنج تالیف دکتر حسن امین لو مراجعه شود)
۲-رمز دوم دایره وحلقه ای بودن میم است حلقه خاصیتهایی را داراست:۱- محیط ومحاط شدن داردیعنی در بر گرفتن ۲-حلقه وقتی درست میشود که نقطه آخر یک خط بر روئ نقطه اول قرارگیرد یعنی یکی شود.قبل از آن کمان است حلقه نیست.(هم او اول هم او اخر )
۳ -جای شدن (ظرفیت اشیاء بزرگ در در اشیاء کوچک امکان پذیر است مثل غرق شدن خورشید یا آسمان در یک برکه یا کاسه آب بواسطه انعکاس انوار آن یا ساختمان بزرگ در لنز یا چشم ۱ سانتی .بواسطه این انوار است که خدا وند می فرماید من در آسمانهاوزمید (جهان)جای نمیگیرم ولی در قلب مومن جای میگیرم.
بواسطه آیات واحادیث معتبر قدسی ونبوی واشعار زیبای عرفا وشعرا باز پرده از اسرار عدد چهل که جهانی درش غرق است بر میدارد:
۱ در قرآن در چهار مورد به اربعین اشاره شده بشرح زیر
۱-وَإِذْ وَاعَدْنَا مُوسَى أَرْبَعِینَ لَیْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِن بَعْدِهِ وَأَنتُمْ ظَالِمُونَ ﴿۵۱بقره﴾
۲وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ إِحْسَانًا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ کُرْهًا وَوَضَعَتْهُ کُرْهًا وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْرًا حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَى وَالِدَیَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَصْلِحْ لِی فِی ذُرِّیَّتِی إِنِّی تُبْتُ إِلَیْکَ وَإِنِّی مِنَ الْمُسْلِمِینَ ﴿۱۵احقاف﴾
۳قَالَ فَإِنَّهَا مُحَرَّمَةٌ عَلَیْهِمْ أَرْبَعِینَ سَنَةً یَتِیهُونَ فِی الأَرْضِ فَلاَ تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفَاسِقِینَ ﴿۲۶مائده﴾
۴وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً وَقَالَ مُوسَى لأَخِیهِ هَارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَأَصْلِحْ وَلاَ تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ ﴿۱۴۲اعراف﴾
که بطور خلاصه حاکی از خلوص ،صاف شدن،بلوغ وتکامل انسان است
۲ حدیث قدسی خمرت طینه(ت)آدم بیدی اربعین صباها (کتاب عوارف المعارف شیخ شهاب الدین سهروردی )
عطار میفرماید:
دوست چهل بامداد در گل ما داشت دست
تا چو گل از دست دوست دست به دست آمدیم
د ست درافکند یار بر سر دریای عشق
تا ز پی چل صباح جمله به شست آمدیم

۳- حدیث نبوی : قال رسول الله: مَن اَخلَصَ لِله اَربعینَ صباحاً جَرَت یَنابیع الحِکمه مَن قَلبهِ اِلی لِسانه
کسى که چهل شبانه روز با اخلاص عمل کند، خداوند چشمه‏هاى حکمت را در قلب او مى‏جوشاند و بر قلم و زبانش جارى مى‏کند
حضرت حافظ میفرماید:
سحر گه رهرویی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در شیشه بماند اربعینی
۰۹۱۲۲۳۳۹۱۱۶

شمس الحق نوشته:

سلام بر دکتر کیخای مهربان و عزیز
اختران اندر ورای اختران + که اختراق و نحس نبود اندر آن
دیگران در آسمان های دگر + غیر این هفت آسمان منتشر [معتبر]
در این نوشتار که مراسله ای خطاب به دکتر امین کیخاست فرمایشات دیگر دوستان که پیش از من نظر داده اند به چالش کشیده نشده و اگرچه از آنها الهام گرفته ام ، ارتباطی هم به گلشن راز شیخ شبستری ندارد که در جوانی یکی از متون نظم مورد علاقه ام بود و ایشان را نابغه ای میدانم که بقدر دانش عصر خویش و با ذوقی تمام فرمایشاتی کرده که از عصر او هم پیشتر بود .
امین جانم شما جایی فرمودی که حقیر گویا کیهان شناس شده ام و آن را هر چه را ، که عرض کرده ام از سر تحبیب و بزرگواری که در جان تو مستور است ستوده ای . شما همه را می ستایی و ندیده ام که با سخنی و کاری وکسی مخالفت کنی . این نهادینه شدن نرمدلی و مهرورزی در جان تو ای بسا با شغل پزشکی تو مرتبط است که تو را با بیماران سرو کارست و بیمار را هم دریغ است که پزشک بیازارد که اگر چنین کند در روند معالجه او ترجیع کرده است . پس ترحیم و ترحیب در خون و خوی و خصلت تو نشسته و در غیر از امور پزشکی و مجالست با بیماران هم خود را می نمایاند . از من مرنج که قصد روانکاوی رفتارشناختی تو ندارم که این کار خود بخشی از طب است و من نه طبیب ارواحم و نه ابدان . این حقیر نادان تر از آنم که اینگونه پیچیدگی های ذهن آدمیان دریابم . میدانی که این دوست نادان تو قبل از آنکه ادبیات بداند حسابدار است و با [عدد] سروکارم بودست و اعداد یا صفر اند و در قاموس من یا یک و یا نه صفر و نه یک که دو یا سه و چهار و الخ … در وادی ادب وفلسفه اما با [حقیقت!] سرو کارم فتاد و زود دریافتم که حقیقت هم مثل عدد ماهیتی یگانه دارد که آن یکی بودن است . [خدایتعالی را شاکرم که در این دو رشتۀ علمی که بر گزیدم این مجال را یافتم که هر دو را تا بیخ تحقیق و در دو دانشکده که هر دو در جهان یگانه است و در مجلس عالیمقام ترین استادان بسر کنم و در هر دو رشته که ظاهراً با هم متباین است تا مقطع دکتری ادامه دهم و شکری دیگر که همه کس را این مهلت نباشد و خودم هم اینک که بگذشته مینگرم در شگفت میشوم که این همه چگونه رخ داد و تنها نتیجۀ ممکن که میگیرم آنست که همه را از برکت قران و مثنوی و شمس تبریزی دارم ، همان بزرگ که جایی خواندم مرا به هتاکی او آنهم رکیکانه متهم کردند و چه ابلهند بعضی از این مردمان!! ] حقیقت یکیست و من نیاز ندارم این اثبات کنم که قبل از من ارسطو به نیکویی آن بکرده است . سی سال در میان آمریکاییان زیسته ام و هیج چیز بیشتر از این تقلب و این گزاف و دورویی ایشان آزارم نمیدهد که :”من نظرم را بگویم و تو نظرت را بگو و با هم دست بدهیم و هریک بخانۀ خویش باز رویم!! ” بی آنکه در راستی این نظرات اندیشه کنیم . این طریق تفکر مزورانه که ابلهان بسیاری را هم جلب خود کرده و زیاد می بینی و می شنوی که میفرمایند این نظر منست و آن نظر تو است و نظر او هم فلانست و نظر ایشان هم بهمانست ، در باور من نگنجد . نظر من و تو باید که با محک حقیقت سنجیده شود و چون چنین شد یا تو راستی و من کژم و یا من راستم و تو نه و یا هر دو کژیم و راست خود دیگر است . این درست است که تئوری نسبیت انیشتین اثبات شد اما نسبیت در چه چیز قانون نسبیت پدیده های فیزیک را ، فضا و زمان و سرعت و جرم و فاصله و نور را توضیح میدهد و نه همه چیز را و برخی از ما این قانون را تعمیم داده و همه چیز عالم را نسبی میدانیم که نه چنین است . حقیقت یکیست و دو نیست . این یا سیاه است ویا سپید و نمیشود که هم سپید و هم سیاه باشد و یا نه سپید است و نه سیاه که مثلاً سرخ است . این همه بگفتم تا رازی آشکار کنم که بیخش به کیهان و کیهان شناسی میرسد . من این بخت دارم که به واسطۀ دوستی آخرین اکتشافات طبقه بندی نشدۀ سازمان ناسا را مستقیماً بصورت عکس و ویدیو دریافت میکنم و از آخرین اطلاعات علمی در خصوص پیشرفت های فضایی مطلع میشوم که داستانهای سیانس فکسیون [ علمی تخیلی ] از کتب مورد علاقه ام بود زمانیکه کتاب می خواندم و بزرگان این رشته از ادبیات را مثل ارتور سی کلارک و اسحق اسیموف و مایک مک کوی و دیگران را هر آنچه نوشته اند میخواندم و لذت میبردم و این را قبلاً گفته ام و میدانی و ای بسا آنچه که در آن مقاله نوشته ام که مورد پسندت واقع شده هم از این دست است . آنچه از این همه دریافته ام اینست خلاصه و مخلص و مختصر که کیهان بسی عظیم است و انسان بسی کوچک . دریغا که ما آدمیان عکس این حقیقت روشن را دریافته ایم و خود را بزرگ و جهان هستی را کوچک میشمریم تا آن حد که قصد دیدار و وصال خالق این هستی عظیم میکنیم . این چه سخن یاوه است که خود را اشرف مخلوقات بشمریم و برای خود امتیازی خاص قایل شویم که خالق این همه عظمت در میم احمد غرق است و از میم به دایره میرسیم و از دایره به حلقه و از حلقه به عرفان حلقه و خود را در دردانۀ آفرینش می بینیم و ادعاها داریم در حالیکه ۶ میلیارد از ما روی پوستۀ این قلوه سنگی در آسمان در هم میلولد و اگر همین حالا قلوه سنگ کوچک دیگری رها شده در آسمان بر زمین بکوبد و نسل انسان را بر اندازد آب از آب تکان نمی خورد و کوچکترین وقفه ای در کار جهان پیش نخواهد آمد که اگر ما یا انسان بر روی زمین اشرف مخلوقات است که نیست باری در پهنۀ فراخ کیهان بیلیون ها ستاره و بیلیون ها سیاره در همین لحظه بگرد مدارات خورشیدشان در گردش است و از این میان عقل سلیم حکم میکند که دستکم هزاران هزار سیاره مثل و مشابه زمین موجود باشد که باز بر پوسته هر یکشان میلیارد ها جاندار متفکر و هوشمند مثل ما و ای بسا متفاوت از ما خود را اشرف مخلوقات و دردانۀ آفرینش می پندارند و در سر هوای وصال یار و دوست می پرورانند . قصد من اما اینجا پرداختن به امور فلسفی نیست که اشاره به حقیقتی اندوهبار است . هزار سال است که ما مردمان آنچه را که بزرگانمان گفته و نوشته اند نشخوار می کنیم . عطار و مولوی و شیخ شبستری و دیگر نوابغی که هر یک در دوران خود برحسب و اندازۀ علم روز و ای بسا بیش از آن و پیش روانه تر از هم عصران خود سخنانی در عرصۀ علم و ادب و فلسفه رانده اند و رفته اند که مثلاً خداوند سبحان چهل روز گل آدمی بسرشته است و یا از این دست سخنان که بسیارست و عجب آنکه در این دوران انسانهایی بالغ به توجیه و ترویج آنها بپردازند که خداوندی هست که بر عرش ملکوت نشسته و چهار چشمی ما را می پاید که چه میکنیم و چه میخوریم و چه می پوشیم و زیر این عرش هفت آسمانست [ به اعداد چهل و هفت دقت کن ] و بر فراز این هفت آسمان گنبد میناست که ستارگان بر آن مثل نقوش کاغذ دیواری از بهر نزهت خاطر ما نقش بسته و هم ماهی چنین و خورشیدی چنان در آسمان چهارم تا نور و گرما بخشد و ما هم سرور و اشرف مخلوقات بر زمین که اگر بچۀ خوبی باشیم از این زمین پست و کثیف به آن آسمان خوب و قشنگ که همین بالاست و خدای خوب و مهربان که هیچ کاری ندارد الا گوش دادن به نق نق ما که بوالحسن خرقانی گفت بارالها خواهی آنچه از رحمت تو دانم به خلق گویم و بایزید بسطامی که فرمود سبحانی ما اعظم شأنی و منصور که اناالحق زد و پس ما هم اگر پسر ها و دختر های خوبی باشیم و مشقمان بنویسیم و دندانمان مسواک کنیم و هیچ کار دیگری نکنیم و تنها به حالت ترجیحاً چهار زانو و روی زمین [پشت میز نمیشود] به یکی از احوالات یوگا بنشینیم ناگهان کشف و شهود میشود و الله تعالی خودشان فی النفسه تشریف میاورند و فورآً هم دو تا آیۀ قران بلدیم که فقد عرف نفس عرف رب و یک بیت هم از ۲۵۸۵۶ بیت مثنوی را هم از بر داریم و فوراً به عنوان دفع خطر وبلا در سینه داریمش که پای استدلالیان چوبین بود بدون آنکه بدانیم این حرف را مولوی از زبان که و کجا میگوید و تنها کلو واشربو بلدیم و لا تصرفو را نه . از غیب میفرماییم که دور باد یک کلمه حرف رکیک از زبان مولوی استغفر بالله و نمیدانیم بیش از هر شاعری و بیش از هر کتابی حرف رکیک در مثنوی هست که نمی توان بر زبان آورد . نه امین جان ما نه صد سال و نه دویست سال اگر بلحاظ تکنولوژی با دیگران فاصله داریم بلحاظ ذهنی و فکری هزار سال عقبیم . دیگران راه یافتن خداوند را با ارسال کاوشگران فضایی که با خون دل ساخته اند می جویند که از منظومۀ شمسی بیرون زده اند و سالهای نوری را در پی شعور کیهانی و در حلقۀ علم و فلسفه و هنر و تکنولوژی و اقتصاد و فضا و زمان در پهنۀ گیتی گسترده اند و اما ما حلقه مان حلقۀ حرف یاوه و سخن بیهوده و عرفان و شناخت آنچه را که خودمان هم نمیدانیم چیست با کله پاچه و در حلیم بادنجان و چلوکباب کوبیده تکرار میکنیم شب را و روز را ، هنوز را .
دیگران در آسمانهای دگر غیر این هفت آسمان معتبر .

امین کیخا نوشته:

شمس الحق گرانمایمان یکی از نکویی های شما این است که دیروز در پیش چشمت است و امروز را می بینی درود بر شما .

خموش نوشته:

با سلام خدمت آقای شمس الحق!!!!!
آقای شمس الحق تو را چه به عرفان به معرفت….تو چه میدونی مولوی کی بوده چی گفته ، در دل همین الفاظ رکیکی که در شعر مولانا وجود داره معارف زیادی وجود دارد که نیاز به بصیرت دارد. برای اینکه تو جه و دقت به تمام اعضا و جوارح انسان مدخلی است برای درک بهتر معانی و مطالب، همان طور که قران از چنین شیوه های استفاده کرده اند مثل چگونگی خلقت انسان،آیه های ۳۷ قیامت،۸ سجده،۲۰ مرسلات،۵ و ۶ و ۷ و… . و این شیوه تاثیر زیادی بر یادگیری و حفظ و فهم بهتر مطالب دارند….فی الجمله اگر شما در همین داستانهای مستهجن کمی غور داشته باشین مطالب بسیار زیبا و آموزنده ای دارند که در هیچ کتابی به این زیبایی بیان نشده اند.
هر کسی از ظن خود شد یار من//وز درون من نجست اسرار من
هر کسی به اندازه ی شعوری که دارد مولانا را درک می کند.
حافظ خیلی قشنگ میگه:
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز// دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد.
آقای شمس الحق اگه مطالبی دارین اینم ایمیل بنده:kambiz_raisi@yahoo.com

شمس الحق نوشته:

راست میگویی دوست خموش من که در یک چیز مشترکیم ، من شمس الحق مولوی را و تو خموشش را برگزیدیم ، تو بیش از همه مرا شناخته ای که چه نادانم ! باور کن میزان نادانی مرا حتی تو هم نمیدانی و خدایتعالی بر آن واقف است و بس ! نسبت دانش من به نادانیم نسبت همان کوزه آب است که آن مرد عرب به خلیفه بغداد پیشکش کرد و از وجود دجله بی خبر بود ، نسبت یک دانه شن است به کل ماسه های سواحل دریاهای جهان ، اصلاً میدانی چگونه است ، حال من مثال آن مگس است که بر کوهی نشسته و با پاهای خود خاک را جابجا میکند و می انگارد که کوه را تکان داده است ، چرا راه دور برویم ، مگر هر دو مثنوی خوان نیستیم ، تمثیل رکیک مگس را بخاطر داری ، همان مگس که بر پرّ کاهی که بر بول خری شناور است نشسته و خود را مرد کشتی بان می انگارد و آن پرّ کاه را کشتی و آن بول خر را دریا !!
آن مگس بر پرّ کاه و بول خر / همچو کشتی بان همی افراشت سر [ یا پر ]
اینک این دریا و این کشتی و من / مرد کشتی بان و اهل رای و فن
تو دوست خموش من مرا خوب شناخته ای ، من همان شغالم که در خم رنگ اوفتاد و خود را طاووس بهشتی انگاشت :
آن شغالی رفت اندر خم رنگ / اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ
چون بر آمد پوستش رنگین شده / که منم طاووس علیین شده
همچو فرعون مرصع کرده ریش / برتر از عیسی پریده از خریش
هان ای فرعون ناموسی مکن / تو شغالی هیچ طاووسی مکن
نزد طاووسان اگر پیدا شوی / عاجزی از جلوه و رسوا شوی
راست میگویی دوست من ، مثال آن سگم که پوست شیر بر خود کرده و تصور میکند شیر است :
ای سگ گرگین زشت از حرص و جوش / پوستین شیر را بر خود مپوش
غرۀ شیرت بخواهد امتحان / نقش شیر و وانگه اخلاق سگان
آری دوست عزیز تنها تو مرا میشناسی و خدایتعالی که چه نادان ابلهی هستم ! راست میگویی و حق بتمامی از آن توست ، من از آنچه تو تصور میکنی هم نادان ترم .

روفیا نوشته:

اقای شمس الحق گرامی
وجود نازکت ازرده گزند مباد
هر عقل سلیمی بر یکتایی حقیقت اذعان دارد .
کما اینکه در بررسی پرونده جنایی هیچ عقل سلیمی قبول نمی کند که در پایان قاضی دو داستان را تایید کند .
ولی همانطور که شیخ محمود گفته است
به حد خویش چون گشتند واقف …
هر انسانی زمانی که به ceiling رشد وجودی خود رسید از ان نقطه شروع به توصیف دید گاه خود میکند یعنی انطور که می شود از ان زاویه دنیا را دید !
استادی تعریف می کرد در سخنرانی گفته بود همه مخلوقات مقدسند حتی ابولهب یکی از حاضرین با اعتراض پرسید اخر ابولهب چه قداستی دارد ؟
استاد توضیح داد اگر ندارد دستت را بگذار روی کلمه ی ابولهب در قران .
گفت نمی شود . وضو ندارم .
استاد گفت همینگونه است در کتاب کل افرینش . در نظام کل هر افریده ای چون ایه قران مقدس است .
ما می پذیریم که انسانی با ضریب هوشی پنجاه اصل عدم قطعیت هایزنبرگ را درک نمی کند . چرا قبول بی ادبی انسان ها یا پیدایش فرق گوناگون و … برایمان دشوار است ؟
جز حق حَکَمی که حُکم را شاید نیست
هستی که ز حکم او برون آید نیست
هرچیز که هست، آن چنان می‌باید
هر چیز که آنچنان نمی‌باید نیست
فقط از برای زدودن ملال از خاطر گرامیتان به خود
اجازه این پرگویی را دادم .

روفیا نوشته:

جهان خلق و امر اینجا یکی شد
یکی بسیار و بسیار اندکی شد
این بیت اشاره به حرکت مداوم موجودات دارد . مثلا یک موسیقیدان یک ملودی به ذهنش وارد می شود . او ملودی را با کمپوزیسیون و هارمونی در صدها نت می نویسد . وقتی ما ان را می شنویم میگوییم یک قطعه موسیقی خوب شنیدم نمیگوییم من چند صد نت سیاه و چنگ و سفید شنیدم . یک الهام می شود صدها جزئ و صدها جزئ در ترکیب با یکدیگر می شود یک قطعه موسیقی روحنواز .
همین حرکت از وحدت به کثرت و بالعکس در پیدایش یک فرش زیبا و یک کتاب خوب به چشم می خورد .
در بیت بعد :
همه از وهم توست این صورت غیر
که نقطه دایره است از سرعت سیر
این حرکت را به کل هستی تعمیم داده میگوید همان طور که حرکت اتشگردان به دلیل سرعت باعث خطای دید می شود و تو یک نقطه را دایره می بینی کثیر دیدن عالم هم توهم توست و همه هستی همان یک نقطه است که به صورت کمپوزیسیون های متکثر ظاهر شده و در نهایت دوباره به همان یک نقطه منتهی می شود .
شگفت اور اینکه این تئوری با تئوری انقباض و انبساط فیزیک کهکشان و تئوری big bang شباهت دارد .

شمس الحق نوشته:

روفیای گرامی ، دختر عزیزم!
چه راست گفته است آن استاد ! من از خواندن مقالات شما لذت بسیار میبرم ، اخیراً شنیده ام که دانشمندان میگویند کیهان همواره درحال گسترش و انبساط است و تئوری انقباض و انبساط مورد تردید واقع شده است ، که اگر چنین باشد همین مقدار از عظمت آن و خالق آن که فعلاً در ذهن ما جای گرفته است ، چون حبابی در هم می پاشد . لطفاً اگر وقت و امکانش را دارید ، این امر را پیگیری کنید ، من هم همین خواهم کرد تا ببینیم به چه نتیجه ای دست خواهیم یافت .
بعد التحریر:
آرزو میکنم شیخ شبستری را و مولوی و بایزید را با دانش امروز در خیالم تجسم بخشم که چه می فرمودند این بزرگان . خیلی دلم می خواهد این بدانم .

روفیا نوشته:

سلام اقای شمس الحق گرامی
از اینکه نوشتارم را خواندنی یافتید خوشحالم .
ماموریتی که به من سپردید کمی دشوار است زیرا منابع خوبی نمی یابم . قبلا کتاب اندیشه های کوانتومی مولانا از محسن فرشاد را خواندم ولی بخش هایی از ان را نفهمیدم .
کتاب مزبور سعی می کرد رابطه ای بین اندیشه های مولانا و فیزیک کوانتوم بیابد ولی البته بیشتر به فیزیک و کمتر به مولانا می پرداخت و از نثر شیوایی نیز برخوردار نبود .

روفیا نوشته:

ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد
از انجا باز بر عالم گذر کرد
دوباره اشاره به همان حرکت دارد که در حقیقت حرکت فکریست .
کما اینکه در تعریف فکر گفته اند :
الفکر حرکته من المبادی الی المرادی
این حرکتی است که برازنده فکر انسان است :
مولانا می گوید :
هر کجا لطفی ببینی از کسی
سوی اصل لطف ره یابی عسی
این همه خوشها ز دریاییست ژرف
جزو را بگذار و بر کل دار طرف
آیا ادمیزاد میخورد و می اشامد و عاشق می شود و …
و هرگز با خود نمی اندیشد این همه خوشی از کجا آمده است ؟
اگر از پشت پرده دستی براید و شیرینی به کام ما بگذارد ایا نمی خواهیم صاحب دست را بیابیم ؟
انسان متفکر از جزئ به کل میرسد و این همان معراج است و دوباره به جزئ باز میگردد با این تفاوت که در حرکت صعودی هر چیزی خودش است . زمین و ماه و خورشید خودشان هستند ولی وقتی از ان بالا همه چیز را دید در راه بازگشت دیگر این و ان را نمی بیند بلکه تنها هستی را می بیند که سراسر زیبایی است .

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم وبه نستعین
سپاس فراوان مر خداوند رحمان را که آفرینندۀ نور حقیقت محمدی ، و برپا دارندۀ سرادقات سرمدی است ، آن که انسان را معلم ملک ، و قلب او را گردانندۀ فلک گردانید . و درود بی پایان ، از خداوند سبحان ، بر پیامبر گرامی ، و فرستندۀ الهی ، محمد عربی ، که برترین پیغمبران ، و ختم فرستادگان است . و سلام بی انتها بر جانشین و خلیفۀ او امیرمومنان ، و هادی گمرهان ، که برترین جانشینان ، و بهترین خلیفگان ، و آل او که آل الله ، و اشرف بیوت عندالله اند.
برآنم که در این روز مسعود و فرخنده ، ولادت زینت عبادت کنندگان ، امام زین العابدین (صلوات الله علیه) در حد توان اندکم ، به شرح گلشن راز مرحوم نجم الدین شبستری (رحمة الله علیه ) بپردازم .
یا محسن قد اتاک المسی ء وقد امرت المحسن ان یتجاوز عن المسی ء انت المحسن وانا المسی ء بحق محمد وآل محمد صل على محمد وآل محمد وتجاوز عن قبیح مـا تـعـلـم مـنی
به نام آن که جان را فکرت آموخت / چراغ دل به نور جان برافروخت
مرحوم شیخ نجم الدین در مصرع اول این بیت می خواهد بگوید سخن خود را با نام کسی آغاز می کنم که جان و نفس ناطقه ام عطا فرمود تا در مظاهرش تفکر نموده و با حضرتش آشنایی حاصل نمایم .
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لآیَاتٍ لِّأُوْلِی الألْبَابِ الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلًا سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ=(مسلما در آفرینش آسمان ها و زمین و در پى یکدیگر آمدن شب و روز ، براى خردمندان نشانه‏ هایى [قانع کننده] است . همانان که خدا را [در همه احوال] ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد مى‏کنند و در آفرینش آسمان ها و زمین مى‏ اندیشند [که] پروردگارا این ها را بیهوده نیافریده‏ اى منزهى تو پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار) «سورۀ آل عمران ، آیه ۱۹۰ و ۱۹۱»
در مصرع دوم می فرماید : همان کسی که چراغ دل و عالم خیالی و عنصری ام را به نور جان وحقیقتم روشن ساخت ؛ که : الله نور السموات والارض= (خداوند ، نور آسمان ها و زمین است) و به بیان دیگر می خواهد بگوید : عالم خلقی و ملکی ام را به عالم امری و ملکوتی ام ظهور و بروز داد.
وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبَارَکَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ= (خورشید و ماه و ستارگان را که به فرمان او رام شده‏ اند [پدید آورد] آگاه باش که [عالم] خلق و امر از آن اوست فرخنده خدایى است پروردگار جهانیان) «سورۀ اعراف ، آیه ۵۴»
از این رو ، در بیت بعد می گوید :
ز فضلش هر دو عالم گشت روشن/ ز فیضش خاک آدم گشت گلشن
خدایی را می ستایم که دو عالم و یا دنیا و آخرت ، و یا جن و انس ، به فضل و پرتوی از ملکوت و اسما و صفاتش پیدایش یافت . هم چنین با نام پروردگاری سخن آغاز می کنم که فیض رحمت خاصش ، خاک حضرت آدم علیه السلام و فرزندانش را به تعلیم اسما ، بها بخشید ؛ که : و علم ادم الاسماء کلها= (و خداوند همۀ نام ها {و کمالات خویش} را به آدم آموخت) «سورۀ بقره ، آیه ۳۱» و بر فطرت توحید خلق نمود ؛ که : فطرت الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله= (همان سرشتی که خدا مردم را بر آن سرشته است) «سورۀ روم ، آیه ۳۰»
توانایی که در یک طرفَةُ العین/ ز کاف و نون پدید آورد کونین
جهان هستی در نظر مخلوق مادّی ، دارای زمان (ساعات ، شبانه روز ، هفته ، ماه و سال) است ؛ اما در مقام تجرد الهی خلقت عوالم از اول تا به آخر طرفة العینی بیش نیست ؛ لذا مرحوم نجم الدین می گوید : به نام خالقی سخن آغاز می کنم که تمام عوالم هستی و دو جهان از اول تا به آخر را ، در یک چشم برهم زدن آفرید ، چنان که فرمود : وَ ما أَمْرُنا إِلاَّ واحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ= ( فرمان ما یکی بیش نیست ، آن هم چون یک چشم برهم زدن است ) « سورۀ قمر ، آیه ۵۰» و نیز فرمود : انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون= ( هرگاه چیزی را اراده فرماید ، همین بس که به آن بگوید : باش ، پس بی درنگ آن چیز موجود می شود) «سورۀ یس ، ایه ۸۲»
والعاقبة بالعافیه
تحریرا فی شهر شعبان ، السبت ۴ ، سنه ١٤٣٦
شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۴

مجتبی خراسانی نوشته:

بسمه تعالی
چو قاف قدرتش دم بر قلم زد / هزاران نقش بر لوح عدم زد
از آن دم گشت پیدا هر دو عالم / وز آن دم شد هویدا جان آدم
عوالم خلقیّه ، اعم از مادیه و مجرده ، با تمام متعلقاتش ، از عالم امر و ملکوت و اسما و صفات الهی صورت پذیرفته است ، و پیش از ظهورش قرین به نیستی بوده است ؛ لذا نجم الدین می گوید : با نام خالق قادری سخن آغاز می کنم که با هستی و کمالاتش ، نبودها را بودِ اعتباری بخشید ، و به کمالات خویش آراست ، و دو جهان را پدید آورد ، و آدم و ذریه اش را نَفس ناطقه عنایت فرمود ؛ چنان که فرمود : أَوَلَا یَذْکُرُ الْإِنسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ وَلَمْ یَکُ شَیْئًا= (آیا انسان به یاد نمى‏آورد که ما او را قبلا آفریده‏ ایم و حال آن که چیزى نبوده است) «سورۀ مریم ، آیه ۶۷»

مجتبی خراسانی نوشته:

بسمه تعالی
در آدم شد پدید این عقل و تمییز / که تا دانست از آن اصلِ همه چیز
چو خود را دید یک شخص معین / تفکر کرد تا خود چیستم من
ز جزوی سوی کلی یک سفر کرد / وز آن جا باز بر عالم گذر کرد
جهان را دید امر اعتباری / چو واحد گشته در اعداد ، ساری
نجم الدین در بیت نخست از ابیات چهارگانۀ فوق می گوید : چون حضرت محبوب به قدرت لایزالش نقش دو عالم را بر قرار ساخت ، و به خصوص به آدم ابوالبشر و ذریه اش نفس ناطقه عنایت فرمود و از آن ، عقل و شعور پدید آمد ، تا انسان از همه چیز آگاهی پیدا کند .
در بیت دوم می گوید : حضرت حق سبحانه به انسان نفس ناطقه عطا فرمود ، تا خویش را بشناسد و بداند که کیست ؛ زیرا فکر و اندیشه در آن ، موجب می شود که انسان به حقیقت خود پی برده و اصل همه چیز بر او روشن گردد . امیر مومنان علی (علیه السلام) فرمود : کفی بالفکر رشدا= (همین در نفع اندیشه بس که موجب رشد انسان می گردد)
در مصرع اول بیت سوم : «ز جزوی ، سوی کلی یک سفر کرد» می گوید : خداوند به انسان نفس ناطقه عطا نمود تا بر او آشکار شود که قیام خود او و همه عالم ، به یک هستی بخش بوده و تنها او اول و آخر و ظاهر و باطن می باشد ؛ هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن= (اوست اول و آخر و ظاهر و باطن) «سورۀ حدید ، آیه ۳» و بدین ترتیب از جزوی-که نفس خویش است-به سوی کلی- که حقیقت جهان هستی است- سفر کند .
در ادامه (مصرع دوم بیت سوم ، و بیت چهارم) می گوید: با این حال ، اگر انسان به دید ثانوی به عالم بنگرد ، آن را امری اعتباری می بیند ، و با دیدۀ دل و نور ایمان خود ، یک حقیقت را با همه و محیط به همه خواهد دید .

مجتبی خراسانی نوشته:

بسمه تعالی
مرحوم شیخ محمود شبستری (رحمه الله) عالمی آشنا با کتاب و سنت و عارفی شیعی است که به مرحلۀ شهود نایل گشته است . او در جایی از آثار مکتوب خود چنین می نویسد : (ای عزیز ، چر چند تقوی بیشتر ، آینۀ دل روشن تر گردد ، و آثار تجلیات کبریا و عظمت بیشتر تابد بر دل ، که أنا عند المنکسرة قلوبهم ، و نشان دل شکسته آن باشد که چهار چیز بر او خوار باشد : دنیا و خلق و نفس و شیطان . باشد که به سنت مصطفوی و محبت مرتضوی و ائمۀ هدی (علیهم السلام) قیام داشته باشد)
در این راه انبیا چون ساروان اند / دلیل و رهنمای کاروان اند
بنابر گفتۀ شیخ نجم الدین در بیت پیشین ، عالم هستی از اول تا آخر بر یک خط استوار است ، مراد از آن ذاتِ پاک حضرت ربوبی می باشد ، و جهانیان عالم پندار باید این راه را بپیمایند و به آن توجه داشته باشند ؛ ولی متاسفانه عموم مردم از توجه به وحدت حقیقیه و ملکوتیه عالم غافل مانده ، از این رو ، ناچار نیاز به راه نمایانی دارند که آنان را به غرض اصلی خلقت (که شناسایی او سبحانه می باشد) رهنمون گردند ، و آنان انبیا می باشند که در منزلت سلام قرار دارند و هیچ گاه غفلت از این امر بر ایشان حاصل نگشته است و نمی گردد . خداوند در قرآن نسبت سلام را به عده ای از آنان داده است : وَالسَّلَامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدتُّ وَیَوْمَ أَمُوتُ وَیَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا= (و سلام [خدا] بر من، در آن روز که متولّد شدم، و در آن روز که می‌میرم ، و آن روز که [در قیامت] زنده برانگیخته خواهم شد) «سورۀ مریم ، آیه۳۳ »

مجتبی خراسانی نوشته:

(ای عزیز ، هر چند تقوی بیشتر ، آینۀ دل روشن تر گردد ، و آثار تجلیات کبریا و عظمت بیشتر تابد بر دل ، که أنا عند المنکسرة قلوبهم ، و نشان دل شکسته آن باشد که چهار چیز بر او خوار باشد : دنیا و خلق و نفس و شیطان . باشد که به سنت مصطفوی و محبت مرتضوی و ائمۀ هدی (علیهم السلام) قیام داشته باشد)
«رسالۀ مراتب العارفین ، ص ۳۹۳»

شمس الحق نوشته:

همه عزت نزد خداوند است !
خدمت عالم بزرگ دین و ادب جناب خراسانی سلام عرض میکنم و با پوزش از اینهمه مزاحمت از ایشان درخواست میکنم در خصوص رحلت شیخ محمود شبستری در عنفوان جوانی [گویا در ۳۰ سالگی] و علت وفات ایشان توضیح مختصری عنایت فرمایند ، دیگر اینکه دیده ام حضرتعالی از ایشان بتکرار با لقب نجم الدین یاد میکنید ، درحالیکه در تذکره ها ایشان با لقب سعد الدین معرفی شده اند ، علت چیست ؟ قبلاً تشکر میکنم .
بعد التحریر :
جناب خراسانی شک نیست که حضرتعالی از مقام علمی و دینی والایی برخوردارید ولی فروتنی شما همچون همۀ بزرگان راستین مانع از اعلام این امر میگردد ، استدعا دارم اشارۀ مختصری بفرمایید و مانع از ادامۀ این بی ادبی و گستاخی بنده و دیگران بشوید . تشکر میکنم .

مجتبی خراسانی نوشته:

بسمه تعالی
سلام بر استاد شمس الحق بزرگوار ، حقیر تلمیذ خُردی بیش نیستم ، به قول شیخ اجل : گدا گر تواضع کند خوی اوست…
شیخ آقابزرگ تهرانی در الذریعة، که این اثر، به عنوان منبع دسته اول، استفاده می شود، این گونه معرفی می کنند: شیخ محمود بن عبدالکریم‌ بن یحیی، ملقب به سعدالدین. فرموده بودید چرا نجم الدین ، عرض کنم که : مصطفی بن عبداﷲ، معروف به حاجی خلیفه ، از مورخین بزرگ سده یازدهم ، صاحب کشف الظنون، ایشان را به لقب نجم الدین می خوانند و حقیر هم بارها همین لقب را از معلم و استاد خود شنیده ام . با توجه به کتاب روضات الجنان، اثر حافظ حسین کربلایی تبریزی، وی معاصر شیخ بابا ابی شبستری (متوفی به سال ۷۴۰) بوده و در همان سال فوت نموده، لذا سن شیخ محمود شبستری در زمان فوت باید ۵۲ یا ۵۳ بوده باشد. این کتاب از معتبرترین منابع و مآخذ علمی و تاریخی قرن دهم هجری قمری است . در ابتدا در تبریز به کسب علوم پرداخت و در تصوف جزء شاگردان شیخ بهاءالدین یعقوب تبریزی بود . نجم الدین سفرهای بسیاری برای زیارت مشایخ بزرگ انجام داد و مدتی در کرمان اقامت کرد و به نظر ، در آن جا ازدواج کرده و صاحب اولاد شد . این شیخ بزرگوار در قصبۀ شبستر در کنار مقبرۀ استادش که وصیت خود او بده است به خاک سپردند . متاسفانه دربارۀ زندگی او و سبب فوت ، اطلاعاتی در دست نیست و حقیر هر چه تلاش کردم چه در کتاب خانۀ خود و چه در اینترنت ، چیزی نیافتم ! انشاء الله در وقت مقتضی و فراغ بال ، به شرط حیات ، حتما در مورد زندگی ایشان تحقیقی انجام می دهم ، و نتیجه را عرضه می کنم . گلشن راز نجم الدین منظومه ای است در ۹۹۳ بیت که شیخ آن را در جواب هفده سوال منظوم امیر سیدحسین حسینی هروی ، سروده است . شرح های بسیاری هم بر آن نوشته شده ، که شرح محمد علی لاهیجی ، مفاتیح الاعجاز از همه مشهور تر است . تاریخ عرفان از قرن هفتم به بعد همواره تحت تأثیر چهره شاخص، شیخ اکبر محیی الدین بن العربی ،قدس الله سره العزیز، بوده است، به طور حتم، نه تنها نجم الدین بلکه بسیاری از مشاهیر و بزرگان عرفان و ادب از شیخ اکبر تأثیر پذیرفته اند . در مورد حقیر هم ، حسب الامر که سابقا فرموده بودید ، جسارتا شما را به حاشیۀ دیوان اشعار فیض کاشانی ،رحمة الله علیه، غزل شمارهٔ ۶۰۷ ، با مطلع :
من و عشق و مستی عشق بجز این هنر ندارم
بجز این هنر چه باشد که ز خود خبر ندارم
ارجاع می دهم ، پوزش می طلبم از شما ، گزافه گویی کردم .
الاحقر مجتبی خراسانی

مجتبی خراسانی نوشته:

بسمه تعالی
وز ایشان سید ما گشت سالار / هم او اول ، هم او آخر در این کار
خداوند ، رسول الله «صلی الله علیه و آله و سلم» را هم از نظر خلقت نوری و جهات معنوی بر همۀ پیامبران گذشته «علیهم السلام» مقدم داشت ، و هم پس از خلقت مادی او را بر همۀ پیامبران گذشته از نظر کمالات معنوی و ظاهری ، و احکام ظاهری و معنوی شرافت و برتری داد . بنابراین ، رسول الله «صلی الله علیه و آله و سلم» به حساب جامعیتش ، کار تمامی انبیای پیش از خود را نسبت به راهنمایی امتش می کند ؛ نجم الدین نیز در این بیت ، به نکته ای که بدان اشاره شد ، توجه داشته است که بلافاصله بعد از بیت گذشته ، می گوید : وز ایشان سید ما گشت سالار…و سپس می گوید :
احد در میم احمد گشت ظاهر / در این دَور ، اول آمد عینِ آخر
انبیای گذشته «علیهم السلام» توجه به منزلت احدیت داشته اند ولی دارای آن نبوده اند ، و این رسول الله خاتم انبیا بود که خداوند کمال والای احدیت را به او عطا نموده و فرموده : وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ عَسی‏ أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً= (و پاسی از شب را به قرائت قرآن و اقامه نماز بیدار باش . این وظیفه ای افزون برای تو است ، امید است که پروردگارت تو را به جایگاهی پسندیده ، و در خور ستایش ، برانگیزد.) «سورۀ اسراء ، آیه۷۹» نجم الدین هم در این بیت می خواهد بگوید : مقام احدیت ، مخصوص رسول الله «صلی الله علیه و آله و سلم» می باشد و «احد» در میم «احمد» که مظهریت آن حضرت است ، ظاهر گشته و آن چه در دوران ظهور وی در مرحلۀ جسمانیت آشکار شده ، همان است که در خلقت نوری اش پیش از خلق همۀ انبیا ظهور یافته بود .

نا آشنا نوشته:

دلخوشی به هپروت نیز جز ِ دلخوشی های زندگی است
هرچه به این حاشیه ها نگاه میکنم و میخوانم به حیرتم میافزایم
دنیایی برای خودتان ساخته اید خیالی ، هپروتی ، میبافید هرچه را به هر چه میخواهید
خوش باشید با اینهمه خیالات
من نیز با خیام خوشم ، چون هرچه میگوید لمس میکنم ، در خیال پرواز نمیکند. گفتار شما در هیچ آزمایشگاهی قابل آزمایش نیست ، خواهش دل است که به رویا و امید تبدیل شده . اگر همه را هم محو کنید هیچ اتفاقی نمیافتد
نمیخواهم بگویم دست بردارید ، چون هرکسی را چیزی دلخوش میکند
شما را نیز هپروت و رویا
لفاظی و پشت هم اندازی را حدی نیست ، چه شبستری بگوید ، چه حاشیه نویسان بر شعرش
ناشناس

مجتبی خراسانی نوشته:

بسمه تعالی
ز احمد تا احد یک میم فرق است / جهانی اندراین یک میم غرق است
وقتی خداوند مقام احدیت را به آن بزرگوار «صلی الله علیه و آله و سلم» عطا فرموده و پیش از آفرینش مخلوقات جامع تمام اسمای خویش گردانیده باشد ، به این حساب تمام عوالم ، همان گونه که ظهور یافتۀ اسمای حق اند ، ظهور یافتۀ اسمای او «صلی الله علیه و آله و سلم» نیز می باشند . بنابراین ، به این اعتبار عالم اوست ، و اوست عالم و جهانی اندر این یک میم غرق است .
بر او ختم آمده پایانِ این راه / بدو مُنزَل شده «ادعوا الی الله»
اوست خاتم انبیا «صلی الله علیه و آله و سلم» چنان که خداوند می فرماید : ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ= (محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست بلکه فرستاده خدا و خاتم پیامبران است.) «سورۀ احزاب ، آیه ۴۰» و اوست که امت خود را به تمام کمال فرا می خواند ، و بنا به فرمودۀ قرآن : هَذِهِ سَبِیلِی أَدْعُو إِلَى اللّهِ عَلَى بَصِیرَةٍ أَنَاْ وَمَنِ اتَّبَعَنِی وَسُبْحَانَ اللّهِ وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ= (این است راه من ، که من و هر کس پیروی ام کند ، با بینایى به سوى خدا دعوت مى‏کنیم . منزه است‏ خدا ، و من از مشرکان نیستم.) «سورۀ یوسف ، آیه ۱۰۸»

نا آشنا نوشته:

بد بختی را میبینید
تمام دنیا به دنبال رفع مشکلات انسان و حتی حیوانات و طبیعت هستند . چه بسیار انسانهای وارسته که هستی خویش را درراه بهبود زندگی مادی و معنوی درماندگان و گرفتاران وقف کرده اند
انسانهایی که تمام وقت خود را برای یافتن یک آنتی بیوتک ، یک واکسن ، یک کشف کوچک یا یافتن راهی برای برون رفت از دربدری و رنج زندگی هم نوع صرف میکنند
ببینید پزشکان بدون مرز چگونه عمر خودشان را برای نجات گرفتاران
بدون چشمداشت اجرت فدامیکنند تا بیماری را نجات دهند
که ازین مثال ها فراوان است ، بی نهایت. حال ببینید ما کجا ایستاده ایم . دنبال گردی میم به ناکجا آباد رسیده ایم یکی چند قرن پیش شعری گفته که سراسر لفاظی ، خرافات ، مغلطه و سفسطه است
خیالبافی ست ، کاش کمی احساس دوستی و عشق به همنوع درآن بود ، کاش به جای تفاوت آحمد و احد تفاوت عشق و هوس را میسرود
حال نگاه کنید چه دنباله هایی بر این سروده میافزایند که از خود شعر منحرفتر است،
واقعاً که ماکجاییم درین بحر تفکر
ناآشنا

ناشناس نوشته:

نا آشنا !
گوش خر بفروش و دیگر گوش خر / کین سخن را در نیابد گوش خر

نا آشنا نوشته:

ناشناس

گوش خر بفروختیم ای بی خبر
ای تو آوازت بَتَر از هرچه خر
انکر الاصواتی و نادانی ات
خلق را گشته ست رنج و دردسر
مغز را پُر کرده ای ، لاطائلات
زین سبب آگه نباشی از هنر
نزد تو خر ، همچو سقراط آمده
ای به وادی ِ تحجّر در به در
در خراسان گاو را سر میبرند
زین سبب رفتی ازین غوغا به در
عشق را با سر، زمین انداختی
ای زبان ات تیز همچون نیشتر
از اباطیل ات کسی خرسند نیست
هر خزف را جسته ای گویی گهر
چون در افتادی براین ” نا آشنا
تیغ او تیز است بر گردان سپر

مجتبی خراسانی نوشته:

بسمه تعالی
مقام دلگشایش ، جمعِ جمع است / جمال جان فزایش ، شمعِ جمع است
می گوید مقام و منزلت دلگشا و با شرافت ، خاتم انبیا «صلی الله علیه و آله و سلم» یعنی مقام احدیت آن حضرت همۀ منزلت ها و کمالات انبیای پیشین «علیهم السلام» را با خود دارد ، چنان که خداوند می فرماید : وَإِنَّکَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِیمٍ= (و تو داراى اخلاق بسیار بزرگوارانه‏ اى هستى‏) «سورۀ قلم ، آیه۴» و جمال زیبا و نورانی و دلربایش ، روشنی بخش انجمن انبیا «علیهم السلام» است . احتمال دیگر این است که مرحوم نجم الدین در این بیت به منزلت والا و جمال نمکین و زیبایی ظاهری حضرتش
«صلی الله علیه و آله و سلم» نظر داشته باشد که با جذبۀ جمال و کمالات معنوی اش ، پیروان امت های انبیای گذشته را به پیروی از خویش دعوت می کند . خداوند در این باره می فرماید : هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَکَفَى بِاللَّهِ شَهِیدًا= (اوست خدایی که پیامبر خود را به [قصد] هدایت با آیین درست روانه ساخت ، تا آن را بر تمام ادیان پیروز گرداند و گواه‏ بودن خدا کفایت می کند) «سورۀ فتح ، آیه۲۸»

مجتبی خراسانی نوشته:

بسمه تعالی
شده او پیش و دل ها جمله در پی / گرفته دست جان ها دامنِ وی
این امر به فرمان الهی صورت گرفته است ، چنان که می فرماید : قُلْ إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ= (بگو اگر خدا را دوست دارید از من پیروى کنید تا خدا دوستتان بدارد) «سورۀ آل عمران ، آیه۳۱»
در این ره ، اولیا باز از پس و پیش / نشانی داده‌اند از منزلِ خویش
به حد خویش چون گشتند واقف / سخن گفتند در معروف و عارف
مرحوم نجم الدین در دو بیت فوق و ابیات آینده تا بیت : کسی را کاندر این معنی است حیران…در مقام آن است که بگوید : الطرق الی الله بعدد انفاس الخلایق= (به شمارۀ نَفَس های خلایق ، به سوی خدا راه وجود دارد) هر یک از اولیا بر اساس منزلگاه شهودی و معرفت و حدود توجهشان به حضرت حق از او سخن گفته اند ، نه آن چه واقع امر بر آن است .
همه به طرف خدا می روند ، و هر کسی از منزلگاه خود سخن می گوید و آن چه را که دیده و فهمیده بیان می کند .
سخن ها چون به وفق منزل افتاد / در افهام خلایق مشکل افتاد
خب ، بحمدلله ، با دانش اندک و ناچیزحقیر ، این صفحه و دیباچه به اتمام رسید .
اما در جواب نا آشنا (که نام اش گویای احوالات اوست ، و مشخص است که از همان کودکان بی ادب می باشد) سخنانی عرض کرده است ، و بی ادبانه جسارت مرتکب شده و آن دوست ناشناس دیگر به نحو احسن پاسخ درخوری از جلال الدین ، درج کرده است ، از آن ناشناس سپاس گزارم .
والله العالم به حقایق الامور ، و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین .
تحریرا فی شهر شعبان ، الأربعاء - ٢٢ ، ١٤٣٦
چهارشنبه ، ۲۰ خرداد ۱۳۹۴

masoud نوشته:

سلام بر آقای مجتبی خراسانی
سرور عزیز نام من مسعود سعیدی است
اولین بار است که حاشیه مینویسم
من نوشته های شما را که همه ی حاشیه ها را میخوانم
درگیریهای شما را با چند جوان به قول شما بی ادب خبر دارم که دیده ام
به قول شما آنها کودکند و بی ادب
بفرمایید شما چرا با بی ادبان مشاجره میکنید
شما که مرتب از خدا و ائمه ی اطهار علیهم السلام سخن میگویید
آیا راه همان عزیزان را میروید
آیا پیامبر گرامی نیز همین روش را داشتند
اینان جوانند و جوان خرده گیری رابا نهایت شدت جواب میدهد
زمانیکه شما تفسیر یک بیت را از ایشان به مسخره میگیرید
حتماً جواب دندان شکنی را از جانب انها پیش بینی فرموده اید
من به عنوان شاگرد مکتب عرفان از شما بزرگوار میخواهم که راه خویش را با ندانم کاری به بیراهه نکشید که سودی عایدتان نمیشود
منظور من ازین نوشته نصیحت نیست خواستم به این جنجال خاتمه دهید
با آرزوی سلامت برای حضرتعالی

روفیا نوشته:

آن عداوت اندرو عکس حقست
کز صفات قهر آنجا مشتقست
وآن گنه در وی ز جنس جرم تست
باید آن خو را ز طبع خویش شست

روفیا نوشته:

سلام نا آشنای گرامی
شیخ محمود که شما افسوس خوردید کاش درباره خدمت به همنوع چیزی می گفت ، شرط آدمیت تمام را خدمت به همنوع بیان کرده است :
کسی مرد تمام است کز تمامی
کند با خواجگی کار غلامی
و درباره بزرگی انسان فرموده است :
کسی کز معرفت نور و صفا دید
به هر چیزی که دید اول خدا دید
یعنی در آشنا و نا آشنا و مجتبی خراسانی و روفیا و لیام و … خدا را ببینی …
آیا این از نظر علمی درست است که تا شما یک مجموعه را در حد توانتان از آغاز تا پایان بررسی نکردید درباره آن قضاوت کنید ؟

ناآشنا نوشته:

سلام بر بانو روفیا
بنده برین گمان بودم که به فرمایش جناب مسعود سعیدی
و به دستور ایشان این غائله را خاتمه دهم و در جواب دادن کوتاه بیایم
ولی گویا این داستان سر دراز دارد
آن منم زن خشک مغز بی دین که مرتب دم از خدا و قرآن میزند و آیه پشت آیه بلغور میکندو در آخر گفتارش به ما جوانان میتازد و توهین و تحقیر روامیدارد
و به نام ناشناس” گوش خر بفروش“ رقم میزند و گاهی خود را لو میدهد که همان قرآن خوان متظاهر است
و شما را به ظرفشویی و آشپزی در خانه حواله میدهد
که چه رسواست ، جز خود نمایی و تکبر چیزی در چنته ندارد
که چه خوش گفت جناب مسعودی که ایا ” از پیامبرت یا از ائمه اطهارت سر مشق میگیری“ که دایره ی عرفان را ملک طلق {تلق} خویش میداند که جوانان را
به مسخره گرفته ، که ازین بستر شاید به نوایی و شهرتی و ومحبوبیتی برسد و چه خرکیف میشود زمانی که امثال خودش قربان صدقه اش میروند ، که خود را در اوج میبیند و در آسمان میپرد از خوشی
بر خلاف سرکار بنده پشیزی برین اشخاص آحترام قائل نیستم که هیچ اگر بی احترامی ببنم همان میکنم که شایسته ی ایشان است ، من روفیا نیستم که همه ی خلق را انسان ببینم بعضی را فرومایه و بعضی را دیو میبینم
بانوی گرامی اگر قرار باشدبنده تمام مجموعه ها را از آغاز تا پایان بخوانم و بر رسی کنم
در تمام عمرم حتی زمانی برای جواب نوشتن به سرکار باقی نمیماند
اگر شاعری شعری گفت و عده ای به دنبالش و به تعبیر و تفسیرش در عالم هپروت سیر کردند وتنها نظر خویش را بر حق دانستند ، پس اجازه بفرمایید بنده هم همین کنم
من به شما حق میدهم که از قرآن خوانان متظاهر پشتیبانی کنید
و آنانرا در حد جوانی خوش قریحه و دانا به نام ” لیام “ بالا ببرید
شبستری ” باز هم میگویم “ کاش به جای خیال پردازی ها در عالم رویا مانند سعدی راهنمای نوع بشر در عالم مادی میبود که ازین چامه اش راه به جایی نمیبرم چون از قبیله ی شما و او نیستم ،من نمیفهمم کسی که با خواجگی کار غلامی کند به تمامه آدم میشود؟
من نمیفهمم ، آنکه معرفت داشته باشد اول خدارا میبیند یعنی چه
من نمیفهمم که اصلاً چرا باید نورخدا یا پای خدارا در میان آورد
من بدون ذکر نام خدا هم به همنوعم کمک میکنم به قول بزرگی خدا ننشسته به تاس بازی
به گمان من تا این دنیای هپروت را کنار نگزاریم و گرفتار همین گفتگوها باشیم
همین میشود که وقتی تمام صحنه ی عرفان و تصوف و فقر اسلامی و فقر عیسوی و فقر بودایی را سر هم کردیم ، یک پنیسیلین از آن میان در نیامد که دنیایی را از درد و مرگ نجات داد
برایتان آرزوی سلامت دارم
نا آشنا

روفیا نوشته:

درود نا آشنای گرامی
پرسش بسیار خوبیست که چرا با آن همه داعیه عرفان و تصوف و … در مشرق زمین ، در زمینه علوم تجربی یا فن آوری پیشرفت چشمگیری حاصل نشد .
از دوستان جامعه شناس و فیلسوف و پزشک یاری میخواهم تا پاسخ این پرسش را بیابیم .
ولی اینکه چنین نشد از دیدگاه منطق می تواند دلایل بی شماری داشته باشد نه اینکه الزاما به سبب پرداختن به عرفان و تصوف باشد .

Hamishe bidar نوشته:

اگر شما تاریخ اسلام را متالعه بفرمایید میبینید که ایران بعد از اسلام تقریبا در همه فنون درخشیده. کتب قانون و شفا قرنها بعد از ابن سینا درس داده میشدن. از نظر فلسفه الهی که هنوز هم شاهکار ملا صدرا شهره آفاق است. اگر بخواهیم همه علل عقب افتادگی مسلمانان را پای اسلام و یا عرفان بگزاریم که خیلی بی انصافی است. من به عنوان یک شخص که در اوروپا بزرگ شده میگویم که اشتباه بزرگ غرب در این هست که قرنها تلاش کردند که خدا را از مردم بگیرند و خیلیها را به گمراهی کشیدند(نمونه: پیدایش و گسترش دایش و تروریسم که از جهآلت سرچشمه دارند). اگر غرب در حال حاظر ۱۰۰ سال است پیشتروی کرده که مسلمانها در قرنها مدرنترین علوم را داشتند. برادرعزیزم شما دنبال سعادت و جاودانگی هستید یا پینیسیلین؟

پیام نوشته:

تاریخ اسلام را مطالعه کردم
هیچ نکته ی افتخار آمیزی در آن ندیدم جز جنگ جنگ ، و جنگ
ابن سینا را چه نسبت با اسلام ، اگر حکمای یونان نبودند شارحانی چون ابن سینا کجا بودند . ملاصدرا هم حرکت جوهری اش که به قول شما شهره ی آفاق است ، در منطق عقل جایی ندارد ، آنرا بافته ی عالم خیال میدانند
اروپا هم بسیار خداباور تر از مسلمانان بودند و قرنها تحت سیطره ی کلیسا به همین خرافاتی که اکنون شما درگیر هستید گرفتار ، تا زمانیکه خدا را با قوانینش با احترام در کلیسا نشاندند و قوانین بشری را جایگزین کردند و از زیر ستم دینداران به در آمدند ، دوران شکوفایی عقل پدیدار شد
بله پنیسیلین خدمتی به بشر کرد و سعادتی به خانواده ها ارزانی داشت که فلسفه ی اسلامی نکرد
شما داعش را غیر از اسلام میدانید ؟
آنها کاملاً طبق دستورات اسلام عمل میکنند
گردن کفار را میزنند ، از آنان برده میگیرند سرزمینهای اشغالی کفاررا به تصرف در میاورند و اعمال مذهبی خویش را به خوبی انجام میدهند
کدام مدرنترین علوم؟ کدام فن؟ بله، بزرگترین ِ فنونشان گردن زدن است ، بسیار ماهرانه گردن میزنند
به سرزمین ما حمله کردند
مادران و خواهران مارا به اسیری بردند ، فروختند و با پولهاش شراب نوشیدند ، تروریسم یعنی این
عجب علومی ، علم برده داری ، علم چند همسری ، علم کنیز داشتن و با آنها هم بستر شدن ، علم همه ی عالم را کفار خواندن
شما چند علم که از سرزمین عربستان ” دارالاسلامتان “ بیرون آمده باشد نشان دهید
حتی صرف و نحو زبانشان هم از ماست
شسصد سال ایران را چاپیدند و شکم پروراندند و گردن زدند ، کو غیرت ؟

ناآشنا نوشته:

پیام عزیز
با احترام
خوشحالم که درین میدان آزاده ی چون شما در کنار آمد و خط بطلانی بر خشک اندیشی کشید
البته انتظار هست ، باز هم باورمندان و مؤمنان به من و شما بتازند ، چنانکه محمودغزنوی هفده بار به دستور دین به هندوستان تاخت و به نام جهاد دود از کنده ی بی آزار ترین و مؤمن ترین مردم جهان برآورد
ایمان جز به حقیقت و انسانیت همان میکند که نیمی ازجمعیت دنیا که زنان باشند را به بردگی مردان میکشد
زنده باشی دوست عزیز

Hamishe bidar نوشته:

عربستان مهد معصومین عالم است و همین خود یکی از بزرگترین معجزات اسلام است که در میان عربهای بی تمدن و بی خرد و تن پرور پیامبری پیدا شد که جهان را دگرگون کنه. عزیزم شما خیلی با بغض حرف میزنی. ابن سینا همه چیزش را از اسلام میدونه. من تا انجایی که مطالعه کردم ایشان به اسلام خیلی ارادت داشته. اگر شما مدارکی دارید که ایشان مسلمان نبوده بدین , من مطالعه میکنم. پیامبر من گفته سخن حق از هر کس باید شنید. شما اگر تاریخ را صادقانه مطالعه بفرمایید، میبینید که بزرگانی مثل ابن سینا (که کتبش را به عربی نوشته)، محمد زکریای رازی، حافظ، مولانا، شبستری همه مسلمان بودند. در باریه فلسفه ابن سینا اشتباه نیست که بگوییم ایشان از افلاتون الهام گرفته وملا صدرا از ایشان. آن چیزی که هم اکنون در عربستان حکم میکند از شاه ایشان تا دایش و چه و چه و چه هیچکدام بویی از اسلام نبردند. اسلام بعد از پیامبر به خاطر خلافای نا باب کج رفته، درست! و فتح ایران هم در زمان خلیفیه ای صورت گرفت که خود بویی از اسلام نبرده بود. انسان هم به پینیسیلین احتییاج داره و هم به فلسفه. آدم عاقل چیزهای خوب را انتخاب میکنه و بدها را به کنار می گذاره. شما که اینقدر از اسلام ناراهتی چرا روی حاشیهٔ یک خرافاتباف مینویسی. شما که دیدی که مرحوم شبستری به قول خود شما خرافاتی هست. برادر عزیزم شما باید برای خودت آن چیزی را انتخاب کنی که عقل شما حکم میکنه درسته. دوست عزیزم همین که شما اینجا مینویسی نشون میده که چندان با حرف خودت موافق نیستی.
اسلام به ذات خود ندارد عیبیء***هر عیب که هست در مسلمانی ماست.
سید جمال الدین اسد آبادی پس از بازگشت از اروپا گفته اند در اروپا اسلام بود و مسلمان نبود و در دیار مسلمین مسلمان هست و اسلام نیست.

واعظی پرسید از فرزند خویش ​ هیج می دانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق ​ هم عبادت هم کلید زندگیست
گفت زین معیار اندر شهرما ​ یک مسلمان هست آن هم ارمنیست!

اسلام یک وسیله است که شما را به معراج ببره. شما میتوانید آنرا خوب یا بد استفاده کنید. مثل ماشین: ببینید چند آدم در حوادث تصادفی میمیرند. این دلیل نمیشه که ماشین را کنار بنهیم.

عقل و خرد حکم میکنند که ما آنچه که خوب هست انتخاب کنیم و بدها را قبول نکنیم. عقل برای رسیدن به معراج هم کافیه ولی عقل صادق و سلیم و نه گرفتار تعینات، هواها و هوسها.

کنون ای خردمند وصف خرد
بدین جایگه گفتن اندرخورد
کنون تا چه داری بیار از خرد
که گوش نیوشنده زو برخورد
خرد بهتر از هر چه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راه داد
خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای
ازو شادمانی وزویت غمیست
وزویت فزونی وزویت کمیست
خرد تیره و مرد روشن روان
نباشد همی شادمان یک زمان
چه گفت آن خردمند مرد خرد
که دانا ز گفتار از برخورد
کسی کو خرد را ندارد ز پیش
دلش گردد از کردهٔ خویش ریش
هشیوار دیوانه خواند ورا
همان خویش بیگانه داند ورا
ازویی به هر دو سرای ارجمند
گسسته خرد پای دارد ببند
خرد چشم جانست چون بنگری
تو بی‌چشم شادان جهان نسپری
نخست آفرینش خرد را شناس
نگهبان جانست و آن سه پاس
سه پاس تو چشم است وگوش و زبان
کزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان
خرد را و جان را که یارد ستود
و گر من ستایم که یارد شنود
حکیما چو کس نیست گفتن چه سود
ازین پس بگو کافرینش چه بود
تویی کردهٔ کردگار جهان
ببینی همی آشکار و نهان
به گفتار دانندگان راه جوی
به گیتی بپوی و به هر کس بگوی
ز هر دانشی چون سخن بشنوی
از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سخن
بدانی که دانش نیاید به بن
با احترام فراوان!

روفیا نوشته:

درود
درباره پرسشی که دوست عزیزی مطرح کردند :
که چرا وقتی تمام صحنه ی عرفان و تصوف و فقر اسلامی و فقر عیسوی و فقر بودایی را سر هم کردیم ، یک پنیسیلین از آن میان در نیامد که دنیایی را از درد و مرگ نجات داد،
مشابه همین پرسش را یکی از شنوندگان آقای سروش از ایشان پرسید،
که چرا این اسلامی که معرفی می کنید با همه علوم نظری و بزرگمردان و سیاستمداران و ادیبان و سایر حواشی اش یک گاندی از میانش در نیامد،
پاسخ ایشان برایم تامل بر انگیز بود:
آقای سروش گفتند که ما خیال میکنیم ما سعدی داریم، حافظ و مولانا داریم، شبستری و ملاصدرا داریم، ما که اینان را نخوانده ایم، نفهمیده ایم، انحطاط یعنی همین…
ایشان افزودند که شما خیال میکنید چند در صد از واعظین اسلام تاریخ طبری را خوانده اند، از تاریخ اسلام چقدر می دانند…
به واژه نامه مراجعه کردم تا معنای واژه انحطاط را بیابم، پست شدن، پست شدن نسبت به چه؟
ما نسبت به چه پست شدیم؟
نسبت به تاریخ خود، نسبت به ادبیات خود، نسبت به امکانات و ظرفیت های خود، ما حافظ را می خوانیم تا در جای مورد نیاز به کسی که نظر مخالف دارد بتازیم که :
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی
مولانا میخوانیم تا اگر کسی به ما توهین کرد بگوییم :
گوش خر بفروش و دیگر گوش خر
کین سخن را در نیابد گوش خر
اصلا کاری به حافظ و مولانا نداریم، به دنبال کشف حقایق نیستیم، از مولانا و حافظ و از دین برای کسب مطامع خویش استفاده ابزاری می کنیم، در مجلسی بدرخشیم و یا خشم و حقارت خود را بر سر کسی خالی کنیم…
دریغ…
می گویند از بانکداری که پول مردم در بانک را به سرقت برده بود پرسیدند کیش تان چیست، گفت کیش خیام، گفتند چطور؟ مگر شیوه خیام چنین بود؟ به کدام سخنش عمل کردی؟!
گفت آنجا که گفته است این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار!!
بگویید آیا هیچ عقل سلیمی می پذیرد که آن سارق پیرو خیام باشد؟؟
ما به اندازه همان سارق از حافظ و خیام و سعدی و دیانت بهره برده ایم نه بیشتر، ما در حقیقت چون نحوی تنها حمال کتاب های صرف و نحو بوده ایم بدون آنکه از معرفت حقیقی بهره برده باشیم، البته اضافه می کنم که بنده هرگز مردم را متهم و محکوم نمی کنم، بلکه گمان می کنم باید در جستجوی علل جدایی میان مردم ایران و فرهنگ غنی دیرینشان بود بلکه بتوان راه برون رفت از این تاریکی را جست.

گمنام-۱ نوشته:

روفیای گرامی،
نمونه درخشان ” انحطاط ” اندیشگی در روزگار امروز همانی است که ازو نام برده اید.
رویارویی او با برخی اندیشمندان چپ را در سالهای نخستین انقلاب ، از یاد نمی برم چگونه خرد ورزی را با خرافه می کوبید ، و اینک در سرزمین بازرگانی کلان به پردازش ان در جامه ای نو سر گرم کرده است.
جایی که ۴۷٪ مردمان باور دارند جهان در کمتر از هفت هزار سال پیش از هیچ به پیدایی آمده است.
نیک ار بنگریم پر خوَیش در آن خواهیم دید
دو دیگر خوش برگشتید، اما در سرزمینی که در بوستانش همیشه گل است نگران از دست رفتن تک درختی مباشید، دل بر خاموشی آوای کاریزهای کهنی بسوزانید که نابودیشان آبادیها، مردمان و درختان بسیاری را به گور سپرده است.

روفیا نوشته:

درود گمنام یک عزیز
چقدر نثرتان مانا به نثر دکتر ترابی و چه دلنشین است!
شاید آنچه درباره آن فرد گفتید درست باشد، ولی من از ایشان حقایقی آموخته ام که به نظر متکامل تر از باورهای پیشین خودم می رسد و این ابدا به معنای پذیرش دربست دیدگاه های ایشان نیست.
یکی از آن مطالب ارزشمند توضیح ایشان درباره تفاوت امور حقیقی و اعتباری بود که چند سال پیش از ایشان آموختم. اینکه چه موضوعاتی حقیقت و اصالت دارند و در جهان هستی قابل نادیده گرفتن نیستند، چه در قطب شمال یا در سفینه انوشه انصاری یا در دوران جاهلیت عرب یا امروز، و یک نمونه اصیل آن احساس آدم هاست و یا رابطه میان والد و فرزند ، پاره ای از امور اعتباری و قرار دادی هستند، ما بدانها اعتبار داده ایم، مانند پول، نهاد های اجتماعی، قرار داد ازدواج، این امور از قداستی برخوردار نیستند، الهی و یونیورسال نیستند، در دوره ای ارزشمند و محترم و در دوره ای دیگر منفور برشمرده می شوند، در سرزمینی وحی منزل و در سرزمینی دیگر خرافه به حساب می آیند، این تقسیم بندی نگاه ارزشی من به پدیده های پیرامونم را به گونه ای ژرف اصلاح کرد، مرا بر آن داشت تا درباره بسیاری از باورهای پیشینم تجدید نظر کنم، با خاطرنشان کردن این حقیقت که بشر موجودی خطاپذیر است و بسیار محتمل است قراردادهایی که امروز وضع می کند از بنیاد نادرست و حتی بی معنا باشد و با قانون الهی و یونیورسال هماهنگ نباشد. مانند قول و پیمانی که مسیحیان هنگام عقد قرارداد ازدواج می بندند که تا آخر عمر به یکدیگر وفادار بمانند!
چنین قولی به باور من اساسا بی معنی است چون انسان نمی تواند تضمینی درباره سلایق و خواسته ها و باورها و توانایی های خود در آینده بدهد، انسان همواره در حال تغییر است و این تغییر نیز ضرورتا بد یا خوب نیست، من این نگاه نوی خود را مدیون ایشان هستم و شجاعت ایشان را در ابراز اندیشه های نو یا تغییر مواضع می پسندم.

نادر.. نوشته:

تو این دنیای مجازیِِ تولد تا مرگ،
خیالات و رؤیاهامون می تونه به مراتب از واقعیتها اصیل تر باشه و به حقیقت نزدیک تر …

رامش نوشته:

توضیحات جالبی خوندم.
متشکرم.
فقط ای کاش از حجم تعارفات فی مابین چه له و چه علیه، کاسته بشه.
به نظر می یاد این تعارفات شده آفت زبان و ادبیات و افکار و اندیشه.
تعارفات نه تنها انرژی اندیشه و سخن رو میگیره بلکه مفهوم و مباحثه رو به حاشیه میبره و گاهی حاشیه به متن تبدیل میشه در حالیکه بهتره گاهی به لحاظ ارزش بحث و مفاهیم، مراقبت کنیم تا هیچ حاشیه ای نه ایجاد و نه حتی به متن نزدیک.
متشکرم و عذرخواه.

حسین ۲ نوشته:

درود به نا آشنا و پیام خردمند و ممنون ازروفیا بانو
ریشه ی خرافات و تعصب را زدید . آن شعر هم رنگ و بوی اشعار لیام عزیز را داشت

کانال رسمی گنجور در تلگرام