گنجور

شمارهٔ ۵۶

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص)
 

دلبرا تا تو یار خویشتنی

در پی اختیار خویشتنی

بی‌قرارند مردم از تو و تو

همچنان برقرار خویشتنی

عالم آیینهٔ جمال تو شد

هم تو آیینه‌دار خویشتنی

با چنین زلف و رخ نه فتنهٔ ما

فتنهٔ روزگار خویشتنی

تو منقش بسان دست عروس

از رخ چون نگار خویشتنی

زینت تو ز دست غیری نیست

تو چو گل از بهار خویشتنی

در شب زلف خود چو مه تابان

از رخ چون بهار خویشتنی

من هزار توام به صد دستان

گلستان هزار خویشتنی

کس به تو ره نمی‌برد، هم تو

حاجب روز بار خویشتنی

کار تو کس نمی‌تواند کرد

تو به خود مرد کار خویشتنی

بار تو دل به قوت تو کشد

پس تو حمال بار خویشتنی

من کیم در میانه واسطه‌ای

ور نه تو دوستدار خویشتنی ...

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام