گنجور

شمارهٔ ۵۷۸

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عشق تو دردست و درمانش تویی

هست عاشق صورت و جانش تویی

آنچه در درمان نیابد دردمند

هست در دردی که درمانش تویی

سالک راه تو زاول واصلست

کین ره از سر تا بپایانش تویی

عاشقت کی گنجد اندر پیرهن

چون ز دامن تا گریبانش تویی

ما و تو این هر دو یک معنی بود

کآشکارش ما و پنهانش تویی

عاشق روی ترا در دین عشق

غیر تو کفرست و ایمانش تویی

دل بتو زنده است همچو تن بجان

این خضر را آب حیوانش تویی

خوشه خوشه کشت هستی جوبجو

زرع بی آبست و بارانش تویی

این غزل شطح است و قوالش منم

وین سخن حق است (و) برهانش تویی

منطق الطیر سخنهای مرا

کس نمی داند سلیمانش تویی

سیف فرغانی از آن بر نقد شعر

سکه زین سان زد که سلطانش تویی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام