گنجور

شمارهٔ ۵۴

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ما غریبیم وشهر ازآن شماست

با چنین رو جهان جهان شماست

پادشاهان چو بنده می گویند

ما رعیت ولایت آن شماست

عهد خسرو ندید از شیرین

شر و شوری که در زمان شماست

باچنین چشم مست عاشق کش

هرکه میرد از کشتگان شماست

گر براتی بجان کنند وبسر

بدهم چون برو نشان شماست

جان عاشق نشانه آن تیر

که زابروی چون کمان شماست

زردی روی زعفرانی من

از رخ همچو ارغوان شماست

ابر گوهرفشان دو چشم منست

پسته پرشکر دهان شماست

آب حیوان یک جهان عاشق

در دو لعل شکرفشان شماست

کم زاصحاب کهف نیست بقدر

هرکه چون سگ برآستان شماست

غم جانرا بخود نمی گیرد

دل که چون لامکان مکان شماست

سیف فرغانی ارچه چیزی نیست

بلبلی بهر گلستان شماست

سخن خود نمی تواند گفت

که دهانش پر از زبان شماست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام