گنجور

شمارهٔ ۲۷۸

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چون دل گرفت لشکر سلطان عشق یار

دل هرچه کرد بفرمان عشق یار

ای اعتماد کرده بر اسلام خویشتن

آگه نه ای ز کفر مسلمان عشق یار

گر جان و گر دلست اضافت مکن بخود

هرچ آن تست هست همه آن عشق یار

همچون ملک شوی تو چو در ملک تو شود

دیو و پری بحکم سلیمان عشق یار

از چنگ گرگ نفس دلت بازرست اگر

شد گوسپند جان تو قربان عشق یار

گر دست رس خوهید بچوگان زلف دوست

خود را درافگنید بمیدان عشق یار

بی خود برین بساط قدم نه که راه نیست

هشیار را بمجلس مستان عشق یار

در زیر بام چرخ مجوی آستان دوست

بالای عرش دان در ایوان عشق یار

اشکم بگوش خلق رسانید سر من

چشمم مدد نکرد بکتمان عشق یار

فردا که خلق را بعملها دهند مزد

بینی مرا گرفته گریبان عشق یار

ایمن ز بیم دوزخ و آزاد از بهشت

حیران حسن دلبر و سکران عشق یار

دم درکش ای فقیر اگر چه شدی چو سیف

سلطان ملک شعر و غزل خوان عشق یار

کز چرخ برگذشت و بقیمت ز زر گذشت

نقد سخن ز سکه سلطان عشق یار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام