گنجور

غزل شمارهٔ ۵۴

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
 

ای رخ خوب تو آفتاب جهان سوز

عشق تو چون آتش و فراق تو جان سوز

شوق لقاء تو بادهٔ طرب انگیز

عشق جمال تو آتشی است جهان سوز

در دل مجنون چه سوز بود زلیلی

هست مرا از تو ای نگار همان سوز

خلق جهان مختلف شدند نگارا

پرده برانداز از آن یقین گمان سوز

کرد سیه دل مرا به دود ملامت

عقل که چون هیزم تر است گران سوز

رو غم آن ماه‌رو مخور که ندارد

هر دهنی تاب آن طعام دهان سوز

در ره سودای او مباش کم از شمع

گر نکشندت برو بمیر در آن سوز

با که توان گفت سر عشق چو با خود

دم نتوان زد ازین حدیث زبان سوز

در سخن ار گرم گشت سیف از آن گشت

تا به دلی در فتد ازین سخنان سوز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام