گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » گزیده اشعار » غزلها
 

تبارک‌الله از آن روی دلستان که توراست

ز حسن و لطف کسی را نباشد آن که توراست

گمان مبر که شود منقطع به دادن جان

تعلق دل از آن روی دلستان که توراست

به خنده ای بت بادام چشم شیرین لب

شکر بریزد از آن پستهٔ دهان که توراست

ز جوهری که تو را آفریده‌اند ای دوست

چگونه جسم بود آن تن چو جان که توراست

ز راه چشم به دل می‌رسد خدنگ مژه

مرا مدام ز ابروی چون کمان که توراست

چه خوش بود که چو من طوطیی شکر چیند

به بوسه ز آن لب لعل شکر فشان که توراست

به غیر ساغر می کش بر تو آبی هست

به بوسه‌ای نرسد کس از آن لبان که تو راست

اگر کمر بگشایی و زلف بازکنی

میان موی تو گم گردد آن میان که توراست

چو عندلیب مرا صد هزار دستان است

به وصف آن دورخ همچو گلستان که توراست

صبا بیامد و آورد بوی تو، گفتم

هزار جان بدهم من بدین نشان که توراست

بیا که هیچ کس امروز سیف فرغانی

ندارد آب سخن اینچنین روان که توراست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ویرایش جدید ساغر