گنجور

در عدالت و ستم ناکردن

 
سنایی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان
 

شاه چون بستد از رعیّت نان

نقد شد کلّ من علیها فان

از رعیّت شهی که مایه ربود

بُن دیوار کَند و بام اندود

نان خشکار را ز من ببری

میده گردانی و تو میده خوری

برّهٔ خوان که وجه بابزنست

از بهای فروخ بیوه زنست

ملک ویران و گنج آبادان

نبود جز طریق بیدادان

سخت بیخی درخت از بادست

گنج پُر زر ز ملک آبادست

ملک آباد به ز گنج روان

شادی دل ندارد ایچ روان

ابر چون زُفت گشت در باران

شد ستم‌کش روانِ بیوه‌زنان

چون ستد شه عوامل از دهقان

ده ازو رفت و ماند بر وی قان

هرکه امسال آب وَرز ببرد

سال دیگر گرسنه باید مرد

گرگ چون خورد گوسفند همه

چه بُوَد سود از کلاب رمه

گر نخواهی برهنه عورت تن

در گریبان مزن ز بُن دامن

شاه را از رعیّت است اسباب

کام دریا ز جوی جوید آب

آب جوی ار ز بحر بازگری

بحر را زان سپس شَمر شمری

بس به کار آمده است و بس دلخواه

سرخی سیب را سپیدی ماه

هرکه جز شاه کالبدشان دان

شاه جانست و خفته نبود جان

مثل شه سر و رعیّت تن

هردو از یکدگر فزود ثمن

تن بی‌سر غذای زنبورست

سر بی‌تن سزای تنّورست

رونق جان ز عدل شاه بُوَد

مُلک بی‌عدل برگ کاه بُوَد

ترک و ایرانی و عرابی و کرد

هرکه عادلتر است دست او برد

شاه را خواب خوش نباید خفت

فتنه بیدار شد چو شاه بخفت

شاه را خواب غفلتست آفت

همچو بیداریش بُوَد رأفت

بالش کودکان ز خفتن دان

بالش مرد سایهٔ خفتان

فلک از همّت ار چه زه دارد

روز شمشیر و شب زره دارد

شب فلک دارد از ستاره حشر

روز دارد ز آفتاب سپر

کم ز نرگس مباش اندر حزم

چون کنی عزم رزم و مجلس بزم

نرگس از خواب از آن حذر دارد

کههمی پاس تاج زر دارد

شه چو غوّاص و ملک چون دریاست

خفتنش در درون آب خطاست

چون سیه روی بود نیلوفر

شب چو ماهی در آب دارد سر

شه چو در بحر یار خواب شود

تخت او زود تاج آب شود

چون برون شد ز کالبد غم نام

خانه ویران شمار و زن بدنام

کور دل همچو کوز می باشد

تیز مغز و ضعیف پی باشد

لیک محرور را دماغ قوی

تو ز تأثیر کوز می‌شنوی

گور پی بند کیسه پندارد

کور می را هریسه پندارد

عجز رای دلست و قدرت و جاه

خشم و کین و دروغ و بخل از شاه

هرکه بر خشم و آز قاهرتر

اوست بر خصم خویش قادرتر

شاه را در دماغ و بازوی چیر

حزم بد دل بهست و عزم دلیر

اوّل حزم چیست رای زدن

بعد از آن عزم دست و پای زدن

شاه را در خورست حزم درست

ورنه عزمش بود ز غفلت سست

دل و زهره چو نور وام کند

شمس را تیغ در نیام کند

زانکه در کارگاه دولت و دین

عقل بیند به جان حقیقت این

مردی از شاه و خدعه از بدخواه

حمله از شیر و حیله از روباه

حمله با شیر مرد همراهست

حیله کار زنست و روباهست

همچو دریاست شاه خس‌پرور

گهرش زیر پای و خس بر سر

بد نو کشته گنده نیک کُهن

خار باشد به جای خرما بُن

همه روز از برای لقمهٔ نان

این حدیثست و دوکدان زنان

میل ندهم به بد اگرچه نوست

علف خر سبوس و کاه و جوست

خار بُن گرچه رست و بالا کرد

سر او را سپهر والا کرد

تو طمع زو مدار میوه و گل

یار بد هست بابت سر پل

نه ازو میوه خوب و نه سایه

نه ازو سود به نه سرمایه

عامیان صف کشنده همچو کلنگ

لیک زیشان چو باز ناید جنگ

هست در جنگ نیروی عامه

همچو ارزیز گرم بر جامه

کودکان و زنان و حشو سپاه

دل و صف را کنند هر سه تباه

زود خیزاست و خوش گریز حشر

زود زایست و زود میر شرر

شرر تیز تگ جز ابله نیست

زادهٔ او ز عمرش آگه نیست

زیرکانی که زیر کان دلند

گوهر تخم را چو آب و گِلند

در میادین دین و ملک ملوک

از برای نجات و هلک ملوک

یار دل به ز صبر ننهادند

ظفر و صبر هردو همزادند

شه که دون را بلند و والا کرد

مر بلا را بلندبالا کرد

آتشی کاب را بلند کند

بر تن خویش ریشخند کند

از تف آتش گرش برد به فراز

از کف خویش بکشد آبش باز

زشت زشت است در ولایت شاه

گرگ بر گاه و یوسف اندر چاه

لشکری و رعیتی که سرند

نفع را تیغ و دفع را سپرند

شاه بی‌بخشش آفت سپهست

بی‌نیازی سپاه ذل شهست

ای بیاموخته به خاطر دون

تاجداری ز گزدم گردون

چاکرت گر بدست و گر بد نیست

بد و نیکش ز تست از خود نیست

چاکر مرد بد نکو نبود

آب خاکی جز از سبو نبود

هست در دست تو چو تیغ و چونی

تو بدی عیب خود منه بر وی

لشکر از جاه و مال شد بد دل

رعیت از بی‌زریست بی‌حاصل

رعیت از تو چو با یسار شود

از برای تو جان سپار شود

چون نیابد یسار بگریزد

با عدوی تو برنیاویزد

تن که لاغر بُوَد بُوَد منبل

پس چو فربه شود شود کاهل

مردمی با کسی که بی‌اصل است

همچو شمشیر دسته با وصل است

سوی او دل چو خاک در دیگست

نزد او جان چو آب در ریگست

چه به بی‌اصل زر و زور دهی

چه چراغی به دست کور دهی

ای که با دین و ملک داری کار

در شره خوی خرس و خوک مدار

که نکو ناید ار ز من پرسی

خوک بر تخت و خرس بر کرسی

شاه شهری که بی‌خرد باشد

نیک لشکر به نرخ بد باشد

لهو چون مرگ جان ملک برد

ظلم چون ریگ آب ملک خورد

خاک بر باد کینه‌ور باشد

ریگ بر آب تشنه‌تر باشد

شه چو بنشست بر دریچهٔ هزل

ملک بیرون پرد ز روزن عزل

هزل با شاه اگر مقیم شود

خاطرش در هنر عقیم شود

اول نور هست باد هبات

آخر ظلمت است آب حیات

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام