گنجور

 
سنایی

عاشقا! قفل تجرد بر درِ آمال زن

در صف مردان قدم بر جادهٔ اهوال زن

خاک کوی دوست خواهی، جسم و جان بر باد ده

آب حیوان جست خواهی، آتش اندر مال زن

مال را دجال دان و عشق را عیسی شمار

چون شدی از خیل عیسی، گردن دجال زن

هر که را درد سرست، از دست قیفالش زنند

گر تو را درد دل‌ست، از دیدگان قیفال زن

ای مرقع‌پوشِ بی‌معنی که گویی عاشقم

لال شو زین لاف و قفلی بر زبان لال زن

تا کی از جور تو ای گندم‌نمای جوفروش

رو یکی ره این جو پوسیده را غربال زن

 
 
 
مشکلات اینترنت
صائب تبریزی

از خموشی مشت خاک بر دهان قال زن

تا قیامت خیمه در دارالامان حال زن

روزگاری رشته تاب آرزو بودی، بس است

چند روزی هم گره بر رشته آمال زن

چون حباب از بیضه هستی قدم بیرون گذار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه