گنجور

غزل شمارهٔ ۲۴۵

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

می ده پسرا که در خمارم

آزردهٔ جور روزگارم

تا من بزیم پیاله بادا

بر دست زیار یادگارم

می رنگ کند به جامم اندر

بس خون که ز دیده می‌ببارم

از حلقه و تاب و بند زلفت

هم مومن و بستهٔ زنارم

ای ماه در آتشم چه داری

چون با تو ز نار نیست عارم

تا مانده‌ام از تو برکناری

جویست ز دیده بر کنارم

خواهم که شکایت تو گویم

از بیم دو زلف تو نیارم

گر ماه رخان تو برآید

از من ببرد دل و قرارم

امروز که در کفم نبیدست

اندوه جهان بتا چه دارم

مولای پیالهٔ بزرگم

فرمانبر دور بی‌شمارم

در مغکده‌ها بود مقامم

در مصطبه‌ها بود قرارم

از شحنهٔ شهر نیست بیمم

در خانهٔ هجر نیست کارم

هر چند ز بخت بد به دردم

هر چند به چشم خلق خوارم

با رود و سرود و بادهٔ ناب

ایام جهان همی گذارم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام