گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۷ - معروفی بود زن سلیطه‌ای داشت او را به قاضی برده بود و رنج می‌نمود در حق وی گوید

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » قصاید
 

ویحک ای پردهٔ پرده‌در در ما نگران

بیش از این پردهٔ ما پیش هر ابله مدران

یا مدر یا چو دریدی چو لئیمان بمدوز

یا مخوان یا چو بخواندی چو بخیلان بمران

جای نوری تو و ما از تو چو تاریک دلان

آب گویی تو و ما از تو پر آتش جگران

ماهت ار نور دهد تری آبست درو

مشک ار بوی دهد خشکی نارست در آن

شیشهٔ بادهٔ روشن ندهی تا نکنی

روز ما تیره‌تر از کارگه شیشه‌گران

شرم دار ای فلک آخر مکن این بی رسمی

تا کی از پرورش و تربیت بد سیران

از تو و گردش چرخت چه هنر باشد پس

چون تهی دست بوند از تو همه پر هنران

عمر ما طعمهٔ دوران تو شد بس باشد

نیز هر ساعتمان شربت هجران مخوران

هر که یکشب ز بر زن بود از روی مراد

سالی از نو شود از جلمهٔ زیر و زبران

خواستم از پی راحت زنی آخر از تو

آن بدیدم که نبینند همه بی‌خبران

این ز تو در خورد ای مادر زندانی زای

ما به زندان و تو از دور به ما در نگران

مر پسر را به تو امید کجا ماند پس

همه چون فعل تو این باشد بر بی‌پدران

چون به زن کردنی این رنج همی باید دید

اینت اقبال که دارند پس امروز غران

ما غلام کف دستیم بس اکنون که ز عجز

مانده‌اند از پس یک ماده برینگونه بران

نه تویی یوسف یعقوب مکن قصه دراز

یوسفان را نبود چاره ازین بد گهران

یوسف مصری ده سال ز زن زندان دید

پس ترا کی خطری دارند این بی‌خطران

آنکه با یوسف صدیق چنین خواهد کرد

هیچ دانی چکند صحبت او با دگران

حجرهٔ عقل ز سودای زنان خالی کن

تا به جان پند تو گیرند همه پر عبران

بند یک ماده مشو تا بتوانی چو خروس

تا بوی تاجور و پیش رو تاجوران

خاصه اکنون که جهان بی‌خردان بگرفتند

بی‌خرد وار بزی تا نبوی سرد و گران

کار چون بی‌خردی دارد و بی‌اصلی و جهل

وای پس بر تو و آباد برین مختصران

طالع فاجری و ماجری امروز قویست

هر که امروز بر آنست بر آنست برآن

مر که پستان میان پای نداد او را شیر

نیست امروز میان جهلا او ز سران

هر که لوزینهٔ شهوت نچشیدست ز پس

نیست در مجلس این طایفه از پیشتران

آنکه بودست چو گردون به گه خردی کوژ

لاجرم هست درین وقت ز گردون سپران

بی‌نفیرست کسی کش نفر از جهل و خطاست

جهد کن تا نبوی از نفر بی‌نفران

روزگاریست که جز جهل و خیانت نخرند

داری این مایه و گر نه خر ازین کلبه بران

سپر تیر زمان دیدهٔ شوخست و فساد

جهد کن تات نبیند فلک از پی سپران

شاید ار دیدهٔ آزاده گهر بار شود

چون شدستند همه بی‌گهران با گهران

باز دانش چو همی صید نگیرد ز اقبال

پیشش از خشم در اطراف ممالک مپران

معنی اصل و وفایش مجوی از همه کس

زان که هستند ز بستان وفا بی‌ثمران

اندرین وقت ز کس راه صیانت مطلب

که سر راه برانند همه راهبران

بی‌خبروار در این عصر بزی کز پی بخت

گوی اقبال ربودند همه بی‌خبران

با چنین قول و چنین فعل که این دونان راست

رشک بر می‌آیدم ای خواجه ز کوران و کران

چون سرشت همه رعنایی و بر ساختگیست

مذهب خانه خدادار تو چون مستقران

پس چو از واقعهٔ حادثه کس نیست مصون

همچو بی‌اصل تو دون باش نه از مشتهران

عاجزیت از شرف با پدری بود ار نه

دهر و ایام کیت دیدی چون بی‌ظفران

هر که چون بی‌بصران صحبت دونان طلبد

سخت بسیار بلاها کشد از بی‌بصران

پای کی دارد با صحبت تو سفلهٔ دون

چون نه ای خیره سر و در نسب خیره سران

مردمی را چو نگیرد همی این تازی اسب

یارب ای بار خداییت جهانی ز خران

وقت آنست که در پیشگه میخانه

ترس و لاباس بسازی چو همه بی‌فکران

اسب شادی و طرب در صف ایام در آر

مگر از زحمت اسبت برمند این گذران

مرکب امر خدایست چو ترکیب تنت

بخرابیش درین مرتع خاکی مچران

ای دل ای دل چو ز فضل و ز شرف حیرانیست

ز اهل فضل و شرف و عقل گران گیر گران

دست در گردن ایام در آریم از عقل

پای برداریم از سیرت نیکو نظران

دین فروشیم چو این قوم جزین می‌نخرند

مایه سازیم هم از همت و خوی دگران

کام جوییم و نبندیم دل اندر یک بند

زان که اینست همه ره روش با خطران

همت خویش ورای فلک و عقل نهیم

که برون فلکند از ما فرزانه تران

خود که باشد فلک بادرو آب نهاد

خود که باشند درو اینهمه صاحب سفران

کار حکم ازلی دارد و نقش تقدیر

که نوشتست همه بوده و نابوده در آن

جرم از اجرام ندانند به جز کوردلان

طمع از چرخ ندارند مگر خیره‌سران

زان که از قاعدهٔ قسمت در پردهٔ راز

چرخ پیمایان دورند و ستاره شمران

همه بادست حدیث فلک و سیر نجوم

باده دارد همه خوشی و دگر باده‌خوران

دولت نو چو همی می‌ندهد چرخ کهن

ما و بادهٔ کهن و مطرب و نو خط پسران

گرچه با زیب و فریم از خرد و اصل و وفا

گرد میخانه در آییم چو بی زیب و فران

عیش خود تلخ چه داریم به سودای زنان

ما و سیمین زنخان خوش و زرین کمران

جان ببخشیم به یاران نکو از سر عشق

سیم خوردن چه خطر دارد با سیمبران

خام باشد ترشی در رخ و شهوت در دل

چون بود کیسه پر از سیم و جهان پر شکران

رنگ آن قوم نگیریم به یک صحبت از آنک

پشت اسلام نکردند بنا بر عمران

همه اندر طلب مستی بی‌عقل و دلان

همه اندر طرب هستی بی‌سیم و زران

آنچنان قاعده سازیم ز شادی که شود

از پس ما سمر خوشتر صاحب سمران

هیچ تاوان نبود در دو جهان بر من و تو

چون برین گونه گذاریم جهان گذران

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام