گنجور

 
سلیم تهرانی

نتوان یافت دلی خوش به جهان ای کاکو

چه روی گاه سوی گنجه و گاهی باکو؟

طرفه عهدی ست، که انگشت تحیر شده است

آشنای همه لب، همچو نی تنباکو

ای که از لطف، نگهدار همه دل هایی

دل یاران همه بر جای خود است، از ما کو؟

به سفر می روم و بسته به دل مهر وطن

رشته ای از پی باز آمدنم چون ماکو

نعمت هند فراوان بود، اما نرود

یاد گیلان ز دل و حسرت نان لاکو

با غم آن به که بسازیم درین دور سلیم

بوده زین پیش نشاطی به جهان، حالا کو؟

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سلمان ساوجی

آمد آن خسرو خوبان جهان از باکو

می‌کند قصد جهانی و ندارد باک او

قصد جان می‌کند و جان همه عالم اوست

می‌خورم زهر فراق و ندهد تریاک او

چو رسید آن گل خوشبو ز دیار باکو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه