گنجور

 
سلیم تهرانی

مشاطه خم گیسوی جانانه نسازد

از پنجه ی خورشید اگر شانه نسازد

روشن نشود دلبری شمع، کسی را

تا سرمه ز خاکستر پروانه نسازد

با مستی یک هفته، بگویید چمن را

کز لاله و گل این همه پیمانه نسازد

دلگیر شود شمع چو در خلوت فانوس

از موم بجز صورت پروانه نسازد

عشقم به خرابات کشید از در کعبه

رسوایی مجنون به سیه خانه نسازد

سیلاب سرشکی که سلیم از مژه ریزد

مشکل که جهان را همه ویرانه نسازد

 
 
امیرخسرو دهلوی

جانا، اگرم درد تو دیوانه نسازد

خلقی همه از حال من افسانه نسازد

از خون من خسته نشانی تو همی زلف

کان موی پریشان ترا شانه نسازد

چیزی ست درین دل که چنین می شوم از نی

[...]

حزین لاهیجی

با داغ محبت، دل دیوانه نسازد

دریاکش مخمور به پیمانه نسازد

خاطر نکند عشق، ز معموری ما جمع

تا جغد، به وبرانهٔ ما خانه نسازد

واقف لاهوری

در کوی تو دیوانه به دیوانه نسازد

در بزم تو پروانه به پروانه نسازد

مهجور تو هرگز ننشیند به گل و سرو

مخمور تو با شیشه و پیمانه نسازد

همسایه به ارباب مصیبت نتوان شد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه