گنجور

 
سحاب اصفهانی

ز آب چشم ماست کز دنبال محمل می‌رود؟

اینکه خلقی از قفایش پای در گل می‌رود

دل چو می‌رفت از قفای او وداع جان نکرد

ز آنکه می‌داند که جان هم از پی دل می‌رود

چون به بزمی بیندم اول مرا از صحبتی

می‌کند با دیگران مشغول و غافل می‌رود

مشکل از این گشته کار من که عشق نیکوان

آمد آسان در دل من لیک مشکل می‌رود

این دل سرگشته را چون نیک بینم در قفاست

هرکجا موزون‌قدی شیرین‌شمایل می‌رود

گر برفت از تیغ جورش بر زمین خونم (سحاب)

خود ز چشمم ز آرزوی تیغ قاتل می‌رود

 
 
اوحدی مراغه‌ای

آن فروغ دیده و آن راحت دل می‌رود

رخت بردارید، همراهان، که محمل می‌رود

کاروان مشکل رود بیرون، کز آب چشم من

جمله را خر در خلاب و بار در گل می‌رود

ای که دیدی قتل من در پای آن سرو سهی

[...]

اهلی شیرازی

گرچه بر ما روزگار تیره مشکل می‌رود

چون ترا دیدم درد عالم از دل می‌رود

کعبه معنی دری دارد ز محراب مجاز

هرکه این دریافت بی‌زحمت به منزل می‌رود

دیدن گلزار رویت می‌دهد دل را صفا

[...]

کلیم

عمر سیرش کوته است ار جورت از دل می‌رود

چند گامی از ضرورت صید بسمل می‌رود

خواب غفلت بس که چشم کاروان عمر بست

بانگ باید بر جرس‌ها زد که محمل می‌رود

کینه‌ای ای کاش باعث می‌شدی بر قتل ما

[...]

صائب

از نظر یک دم که آن شکل و شمایل می‌رود

حاصل دریا و کان از دیده و دل می‌رود

در بیابانی که نعل شوق ما در آتش است

نقش پای ناقه پیشاپیش محمل می‌رود

کوچه باغ زلف اگر پایان ندارد گو مدار

[...]

واقف لاهوری

او ز همراهان به محمل خفته غافل می‌رود

در پیش جان در پی جان دل پی دل می‌رود

جنس نازی گر به ما سودا کنی وقت است وقت

نقد فرصت می‌رود از کیسه عاقل می‌رود

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه