گنجور

 
صغیر اصفهانی

ایدل این شوخ پریوش که چنین میگذرد

باخبر باش که غارتگر دین میگذرد

این صنم عمر عزیز است مگر یا شب وصل

یا مگر عهد شباب است چنین میگذرد

در کمینم که ببوسم لب لعلش آری

تشنه لب کی ز سر ماء معین میگذرد

شهریاری که شهانند گدای در او

کی بسر وقت من گوشه نشین میگذرد

روی خود را دمی ای شوخ در آئینه ببین

تا بدانی چه بعشاق حزین میگذرد

گندم خال تو نازم که بیک جلوهٔ آن

بوالبشر از سر فردوس برین میگذرد

تا که سرو قدت آید بکنارم روزی

جوی اشگم به یسار و به یمین میگذرد

هست در فقر صغیرا گهری کز پی آن

پور ادهم ز سر تاج و نگین میگذرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سعدی

کیست آن ماه منور که چنین می‌گذرد

تشنه جان می‌دهد و ماء معین می‌گذرد

سرو اگر نیز تحول کند از جای به جای

نتوان گفت که زیباتر از این می‌گذرد

حور عین می‌گذرد در نظر سوختگان

[...]

امیرخسرو دهلوی

شب ز سوزی که بر این جان حزین می‌گذرد

شعله آه من از چرخ برین می‌گذرد

منم و گریه خون هر شب و کس آگه نیست

با که گویم که مرا حال چنین می‌گذرد

سوزم آن نیست که از تشنگیم سینه بسوخت

[...]

صائب تبریزی

صبح وصل است و مرا حال چنین می گذرد

شب آدینه مستان به ازین می گذرد

آشفتهٔ شیرازی

روزگاری‌ست که افلاک به کین می‌گذرد

کار عشاق به دور تو چنین می‌گذرد

چند گویی که مه از بام فلک می‌تابد

بنگر آن ماه که بر سطح زمین می‌گذرد

خویش را مشتری از بام سپهر اندازد

[...]

نیر تبریزی

عنبرین‌موی تو بر طرف چمن می‌گذرد

یا ز گلزار ختا آهوی چین می‌گذرد

گر کند باز ز هم کاکل مشکین تو باد

تا قیامت به خم و حلقه و چین می‌گذرد

شد ز دل‌ها اثر تیر کمانداران را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه