فَلَمّٰا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فِی غَیٰابَتِ اَلْجُبِّ وَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هٰذٰا وَ هُمْ لاٰ یَشْعُرُونَ (۱۵) وَ جٰاؤُ أَبٰاهُمْ عِشٰاءً یَبْکُونَ (۱۶)
پس چون بردند او را و اتفاق کردند که اندازندش در قعر چاه و وحی کردیم بسوی یوسف که هر آینه آگاه کنی ایشان را بکارشان این و ایشان ندانند که تو یوسفی (۱۵) و آمدند نزد پدر خود شبانگاه گریه میکردند (۱۶)
گشت چون یعقوب باز اندر وثاق
دید در هر گوشه نقش الفراق
شهر و کوه یکجا پر از اندوه و غم
بر زمین از آسمان بارد الم
میشنید از چوب و سنگ آواز هجر
گشت در بیت الحزن دمساز هجر
در خیال یوسف نوباوه شد
کو ز چشم پاک بینش یاوه شد
باز بشنو حال آن گمگشته را
چو از پدر شد او به ناکامی جدا
اوفتاد اندر کف خونخوار چند
برفکندندش ز دوش از ناپسند
می دواندندش به سیلی ها به راه
نیلگون کردند آن روی چو ماه
سوی هر یک میدوید او چاره جو
مر طپانچه می زدش بر فرق و رو
که مدد زآن مهر و مه جو ای غلام
که تو را کردند سجده در منام
گفت گر دارید با من این حسد
بر پدر نبود روا جور از ولد
رحم بر یعقوب پیغمبر کنید
وز خدا اندیشه وز محشر کنید
با شما چون آید اندر انتقام
کز چه خستید آن دل آیینه فام
آن پدر را کو پیمبر بود و پیر
تیره گردید از بد اندیشی ضمیر
باطنی کز مهر و مه روشن تر است
هر غبار آلوده کرد او کافر است
آن تظلّمها تمام افسانه بود
با برادر حقدشان بر می فزود
خواستند او را کُشند از قهر و کین
گفت شمعون قصد ما بُد غیر از این
همچنین بر قصد خود بایست بود
افکنیدش در میان چاه زود
نیک تر دیدند این وجه از وجوه
این است شرح وَأجمَعُواْ أن یَجعَلُوُه
« افکندن برادران یوسف(ع) را به چاه »
متفق گشتند یعنی کینه خواه
کافکنند آن ماه معنی را به چاه
گفت یوسف حسبی االله ای خدا
من سپردم بر تو خود را در بلا
پس بگفتندش برون کن پیرهن
گفت یوسف مرده هم خواهد کفن
گر بمانم ستر عورت شایدم
ور بمیرم هم کفن می بایدم
باز گفتندش که مهر و مه ز دور
بر تو پوشانند پیراهن ز نور
پس درآوردند با قهر از تنش
تا به گرگ آیت بود پیراهنش
پس رسن بستن بر بازوی او
در میان چاه بردندش فرو
پس بریدند آن رسن در نیمه راه
اوفتاد او از وسط در قعر چاه
جمله گشت از زندگانی ناامید
شد به جبریل امر از رب مجید
که بگیر این بندة آزاده را
دل به طوفان بلاء بنهاده را
در زمان از سدره پر زد جبرئیل
برگرفتش در هوا ز امر جلیل
رفته بود از هوش آن ماه تمام
روی سنگی دادش آهسته مقام
امر شد کز جامه های جنّتش
پوشد اندر تن امین حضرتش
از بهشت آرد ز بهر او طعام
هم جراحاتش نماید التیام
گفت چون آید به هوش آن دلنواز
مر ورا بنواز و یاری کن تو باز
گو تو را ما بهر تاج و بهر گاه
آفریدستیم نی از بهر چاه
شو تو بر شکل پدر بر وی عیان
تا تسلّی یابدش یک لحظه جان
جبرئیلش سر به زانو برگرفت
چون به هوش آمد بسی کرد او شگفت
بر گمانش آنکه مهر اندیش او
آمده است از بهر یاری پیش او
کرد بنیاد شکایت با پدر
آنچه ز اخوان مر ورا آمد به سر
پشت و پهلو که جراحت گشته بود
بر امین حق تعالی می نمود
ناله می کرد از غمش روح الامین
بر صدا و شکل یعقوب حزین
اندکی چون یافت تسکین حال او
پس به شکلی خوش بر او بنمود رو
گفت نی یعقوبم ای غم دیده من
بلکه جبریلم امین ذوالمنن
آمدم کز خوف و غم برهانمت
وز خطرها مطمئن گردانمت
حق سلامت می رساند ای همام
گویدت غمگین مباش از جور عام
یافت خواهی در جهان از دادگر
علم و شاهی و نبوّت سر به سر
گفت زآن کردیم وحی آن دم به وی
از زبان جبرئیل نیک پی
که تو خواهی کرد اخوان را خبر
زآنچه آوردندت از خواری به سر
وآنگهی باشند ایشان بی شعور
هیچ نشناسندت اعنی در حضور
سوی او رفتند چو از قحط عجیب
شرح آن را با تو گویم عن قریب
خواست چون بر سدره پرّد جبرئیل
باز فرمان آمد از رب جلیل
که بمان روزی دو با یوسف به چاه
همدم او باش در بیگاه و گاه
تا ز دیدارت دلش خرم شود
فارغ از اندوه و درد و غم شود
می نرفتند آن شب استمکارگان
سوی کنعان بهر تعطیل زمان
رفت شمعون نیمه شب نزدیک چاه
تا بپرسد حال او بی اشتباه
گفت ای کز زخم هجر آزرده ای
چیست حالت، زنده ای یا مرده ای
کیستی؟ گفت ای که پرسی حال من
گفت، شمعون ای غریب ممتحن
گفت چون باشد تو گو حال کسی
کاوفتاده است او بدینسان محبسی
نه بود روی زمین از زندگان
نه به زیر از رفتگان زین خاکدان
بیکس و تنها غریب و خسته حال
همچو مرغی کش شکسته پر و بال
گشت شمعون زآن سخنها بی قرار
گریه ور شد همچو ابر نوبهار
بانگش اخوان چون شنیدند از قصور
آمدند از چَه ببردندش به دور
صبح چون شد باز آن پیراهنش
می بیالودند بر خون از فنش
سوی کنعان پس روان از ره شدند
بی خبر از یوسف و از چه شدند
بشنو از یعقوب غم پرورده باز
تا چه آمد نقش او بر پرده باز
شام چون شد دید فرزندان او
باز ناگشتند شد در جستجو
گشت با دنیا برون از شهر سخت
زار و نالان تا به پای آن درخت
که مسمّٰی گشته بود او بر وداع
آن شب آنجا ماند با سوز و صُداع
نه ز سویی شد هویدا روی دوست
نه شنید او از نسیمی بوی دوست
دیده باشی گر شبی را در فراق
تا سحر با انتظار و اشتیاق
حال هجران دیده را دانی تمام
که کند چون شب سحر یا روز شام
چون نشیند رفته از زانو دگر
چونکه برخیزد فُتد بر رو دگر
خواهد از دل گر برآرد هیچ آه
ندهد انبوه غمش در سینه راه
خواهد ار گرید دل آید سوی چشم
راه اشکش بندد اندر جوی چشم
چون صدایی آیدش ناگه به گوش
تن ز جنبش باز ماند سر ز هوش
تا مگر کآمد ز ره آن دلنواز
یا که خود پیکی رسید از یار باز
چشم و گوش از کار افتد ناگزیر
موی ها بر تن شود شمشیر و تیر
وقت و ایّام ارچه باشد در گذار
نگذرد زو ماندنش بر یک قرار
من فراوان دیده ام این روز و شب
گر تو آن نادیده ای ذاک العجب
بوده جانم در فراقی سالها
مو به مو میدانم آن احوالها
مجملی بود اینکه گفتم با تو من
زخم دل باشد نه چون ناسور تن
بود یعقوب این چنین تا صبحگاه
آن چنان صبحی که روزش بُد سیاه
صبح دانی چون شود شام عشیق
گشته ای گر هیچ در دریا غریق
گرچه آن از حال هجران اندکی است
وز هزاران درد و اندوهش یکی است
عاشق اینسان میکند صبح از امید
کآید از دلدار او پیک و نوید
صبح چون گردد رسد بر وی خبر
که بخورد آن جانِ جان را جانور
حال عاشق در نگر تا چون بود
این بیان هل کز بیان بیرون بود
آن چنان صبحی مباد از بهر کس
قوّة پیغمبری بایست و بس
صبح یعقوب از افق اینسان دمید
ناگهان از دور شد گردی پدید
گفت با دنیا همانا جان من
در تن آمد نیک بین در انجمن
گفت آری لیک با ایشان به راه
نیست یوسف بی ز شاهند این سپاه
آمدند ایشان به نزدیک پدر
جامه بر تن کرده چاک از رهگذر
ناله ها از مکر و فن بر ساختند
با پدر هم نرد بر کج باختند
از فغانِ وا اخا، وا یوسفا
رفت یعقوب از خود افتاد او ز پا
آمدندش چون به سر دیدند پس
رفته روحش نیست هیچ او را نفس
پس ببردندش به سوی خانه زود
تا به روز دیگر او بی هوش بود
چون به هوش آمد بگفت ای دون کجاست
یوسف من چون شدش، کز من جداست
باز رفت از هوش تا نزدیک شام
چون به هوش آمد ز یوسف برد نام
گفت اخوان را چه شد فرزند من
روح من، ریحان من، دلبند من
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن داستان یوسف و برادرانش روایت میشود. برادران یوسف، او را به چاه میاندازند و او در آنجا به خداوند پناه میبرد. خداوند به یوسف وحی میکند که در آینده برادرانش به او خواهند فهمید که او کیست. یعقوب، پدر یوسف، به شدت غمگین و پریشان میشود و روزها و شبها در جستجوی یوسف میگذرد. و در نهایت، یوسف از چاه نجات مییابد و مورد حمایت جبرییل قرار میگیرد که او را از غم و اندوه رها کند. داستان نشاندهنده رحمت خداوند و امید در دل یعقوب است، حتی در سختترین شرایط.
هوش مصنوعی: وقتی آنها پسر را بردند و تصمیم گرفتند او را در چالهی چاهی پنهان کنند، به او وحی کردیم که به زودی به آنها خبر خواهی داد که چه بر سر تو آمده و خودشان هم نمیدانند. سپس آنها به خانهی پدرشان آمدند و در حالی که گریه میکردند، به او گفتند.
هوش مصنوعی: زمانی که او را بردند و تصمیم گرفتند که در عمق چاه بیندازند، ما به یوسف وحی کردیم که به آنها بگوید که تو یوسف هستی و آنها نمیدانند. سپس آنها به خانه پدرشان برگشتند و در شب گریه میکردند.
هوش مصنوعی: وقتی یعقوب دوباره در اسارت قرار گرفت، در هر گوشه نشانههایی از جدایی را دید.
هوش مصنوعی: شهر و کوه هر دو به شدت غمگین و دلbroken هستند، و آنچه بر زمین میبارد، مانند باران، غم و اندوه است که از آسمان نازل میشود.
هوش مصنوعی: از چوب و سنگ، صدای جدایی را میشنید که در سرای اندوه، همدم جدایی شده است.
هوش مصنوعی: در فکر و خیال یوسف، جوانی بینظیر و باارزش به وجود آمد که از دید دلپاک و بینایی درست، چیزی بیمعنا و ناپسند پدیدار شد.
هوش مصنوعی: باز به داستان آن گم شده گوش کن، هنگامی که از پدرش جدا شد و در ناکامی و دشواری به سر میبرد.
هوش مصنوعی: شخصی به دست عدهای خشن و بیرحم گرفتار شده و از دوش او بار سنگینی که بر او ناپسند بوده، به زمین افتاده است.
هوش مصنوعی: او را به زور و با ضربات سیلی به جلو میبردند و چهرهاش مثل ماه درخشان و زیبا به رنگ آبی درآمده بود.
هوش مصنوعی: او به سمت هر یک میدوید و در تلاش بود تا راه حلی بیابد، اما فردی به او ضربهای بر سر و صورتش میزد.
هوش مصنوعی: ای غلام، از آن عشق و زیبایی مدد بگیر، چون آنها در خواب به تو احترام گذاشتند و برایت سجده کردند.
هوش مصنوعی: اگر شما به من حسادت کنید، این ناپسند است که بر پدر خود ظلم کنید.
هوش مصنوعی: به یعقوب پیامبر رحم کنید و به فکر خدا و روز قیامت باشید.
هوش مصنوعی: اگر در انتقام به سراغ شما بیاید، بدانید که از چه چیزی آن دل شفاف و زلال خسته شده است.
هوش مصنوعی: پدری که پیامبر بود، به خاطر اندیشههای ناپسند و منفیاش، به نابودی و تاریکی دچار شده است.
هوش مصنوعی: اگر باطن کسی از عشق و محبت روشنتر از نور ماه و خورشید باشد، ولی با این حال دچار آلودگی و گناه شود، او در حقیقت به نوعی کافر و بیایمان است.
هوش مصنوعی: آن شکایتها همگی داستانی بیش نبود و با حسادت برادران، این موضوع بیشتر تشدید میشد.
هوش مصنوعی: آنها خواستند او را به خاطر خشم و کینه بکشند، اما شمعون گفت که قصد ما غیر از این بوده است.
هوش مصنوعی: برای رسیدن به هدف خود باید صبر کنید و کارها را به آرامی پیش ببرید، و گرنه ممکن است در مسیر دچار مشکلات جدی شوید.
هوش مصنوعی: بهتر دیدهاند که این روش از روشهای دیگر باشد، این توضیح است و همه بر این نظر توافق دارند که آن را به این شکل درآورند.
هوش مصنوعی: برادران یوسف(ع) او را به چاه انداختند.
هوش مصنوعی: همه بر این توافق کردند که دشمنی خود را رها کنند و زیبا رویی را به چاه بفرستند.
هوش مصنوعی: یوسف گفت: «خداوند، تو پناه و یاری منی؛ من در این شرایط سخت به تو اعتماد کرده و خود را به دامان تو سپردم.»
هوش مصنوعی: آنها به او گفتند که پیراهن را درآور، اما او پاسخ داد که یوسف نیز باید با کفن به خاک سپرده شود.
هوش مصنوعی: اگر زنده بمانم، باید خود را از نگاه دیگران پنهان کنم، و اگر بمیرم، برای دفن من نیز باید تدابیری اندیشیده شود.
هوش مصنوعی: دوباره به او گفتند که خورشید و ماه از دور، بر تو سایه میافکنند و لباس تو را از نور میپوشانند.
هوش مصنوعی: پس با خشونت پیراهنش را از تنش درآوردند، چرا که بر روی آن نشانههایی مانند نشانههای گرگ وجود داشت.
هوش مصنوعی: پس بند کردن او را به بازویش در وسط چاه، به سمت پایین بردند.
هوش مصنوعی: پس از اینکه رسن را بریدند، در میانه راه او به زمین افتاد و از وسط به قعر چاه سقوط کرد.
هوش مصنوعی: همه از زندگی ناامید شدند و به جبریل دستور از پروردگار بزرگ رسید.
هوش مصنوعی: این شخص آزاد با دل شجاعش خود را در دل طوفان بلا قرار داده است، پس او را بپذیر و در آغوش بگیر.
هوش مصنوعی: در زمانی جبرئیل، فرشتهای بزرگ، از درختی به نام سدره پرواز کرد و در آسمان به دستور الهی رفت.
هوش مصنوعی: دختر زیبایی که در حال رفتن بود، به طور ناگهانی روی سنگی افتاد و آهسته به زمین رسید.
هوش مصنوعی: فرمان داده شده که او لباس های خویش را بر تن فرد مورد اعتماد و محترم خود بپوشاند.
هوش مصنوعی: برای او از بهشت غذا میآورند و همین غذا زخمهایش را درمان میکند.
هوش مصنوعی: وقتی او به هوش آمد و حالش بهتر شد، به او محبت کن و در کنار او باش تا دوباره به زندگی بازگردد.
هوش مصنوعی: تو را برای به دست آوردن مقام و افتخار خلق کردهایم، نه برای افتادن در چاه و مشکلات.
هوش مصنوعی: به او نشان بده که چگونه باید شبیه پدرش باشد، تا او بتواند یک لحظه آرامش پیدا کند و روحش تسلی یابد.
هوش مصنوعی: جابریلی که سرش را به زانو گذاشته بود، وقتی به هوش آمد، بسیار شگفتزده شد.
هوش مصنوعی: او فکر میکند که کسی که با محبت و نیکاندیشی به سراغش آمده، برای کمک و یاری به او آمده است.
هوش مصنوعی: پسر شکایتهایش را نزد پدرش مطرح کرد و از مشکلاتی که از سوی برادرانش برای او به وجود آمده بود، صحبت کرد.
هوش مصنوعی: پشت و پهلو که زخمی شده بود، نشانهای از امانتداری و حقگویی خداوند را به نمایش میگذاشت.
هوش مصنوعی: فرشته ناله میکرد به خاطر غم یعقوب غمگین، به خاطر صدایش و حالش.
هوش مصنوعی: پس از اینکه او کمی آرامش یافت، با چهرهای زیبا و شاداب به او نگاه کرد.
هوش مصنوعی: من نی یعقوب نیستم که فقط بخواهم از غمهای خود بگویم، بلکه من همان آغازگاه رحمت و نعمت خداوند را در خود دارم.
هوش مصنوعی: من به پیش تو آمدهام تا از ترس و اندوه تو را رها کنم و تو را از خطرها ایمن سازم.
هوش مصنوعی: حقیقت به تو تندرستی میدهد، ای همام! به تو میگوید که از بیعدالتی مردم غمگین نباش.
هوش مصنوعی: در دنیا هر چیزی که بخواهی، از عدالت، علم، سلطنت و پیغمبری به دست میآوری.
هوش مصنوعی: گفت آنچه را که در آن لحظه از زبان جبرائیل نیک و فرشته وحی به او رسید.
هوش مصنوعی: تو تصمیم داری که به دوستانت بگویی از آنچه که به تو رسید و باعث شده که احساس ذلت کنی.
هوش مصنوعی: آنها در حضور تو، بیخبری و بیاحساسی خواهند داشت و هیچ چیزی از تو نخواهند شناخت.
هوش مصنوعی: آنها به سمت او رفتند، مانند قحطی عجیبی که مسئلهاش را به زودی با تو در میان میگذارم.
هوش مصنوعی: وقتی جبرئیل به درخت سدره رسید، فرمان جدیدی از خداوند بلندمرتبه صادر شد.
هوش مصنوعی: روزی دوستی در چاه یوسف با او همصحبت باش و در زمانهای تنهاییاش همراه او بمان.
هوش مصنوعی: او منتظر است که با دیدن تو دلش شاد و سرزنده شود و از همه ناراحتیها و غمها رهایی یابد.
هوش مصنوعی: آن شب مستها به سوی کنعان نمیرفتند تا به کارهایشان نظم و ترتیبی ببخشند.
هوش مصنوعی: شمعون در نیمه شب به نزدیک چاه رفت تا بدون هیچ اشتباهی، حال او را بپرسد.
هوش مصنوعی: سوالی از کسی که به خاطر جدایی و دوری رنج میبرد: حال و روزت چطور است؟ آیا زندهای یا اینکه فوت کردهای؟
هوش مصنوعی: کیستی؟ گفت: من شمعونم، ای غریبی که در حال آزمایش هستی.
هوش مصنوعی: گفت چگونه است حال کسی که در شرایط سختی به سر میبرد و همچون زندانی است.
هوش مصنوعی: روی زمین هیچ آدم زندهای وجود ندارد و از مردگان نیز کسی در زیر خاک نیست. زندگی و مرگ در این خاکدان به پایان رسیده است.
هوش مصنوعی: تنها و بیکس، غریب و خسته هستم، حالتی مانند پرندهای دارم که بال و پرش شکسته است.
هوش مصنوعی: شمعون از آن حرفها بسیار ناراحت و بیتاب شد و مانند ابرهای بهاری، به گریه افتاد.
هوش مصنوعی: وقتی صدای اخوان را شنیدند، به خاطر کوتاهیها و بیتوجهیها، از چاه بیرون آمدند و او را دور کردند.
هوش مصنوعی: بامداد که شد، دوباره آن پیراهنش را به خون آن فنش آغشته کردند.
هوش مصنوعی: به سمت کنعان حرکت کردند، بیخبر از یوسف و از آنچه که بر او گذشته بود.
هوش مصنوعی: به یاد داشته باش که یعقوب چقدر درد و غم را تجربه کرده است و حالا ببین چه اتفاقاتی برای او رخ داده و چطور سرنوشتش به نمایش درآمده است.
هوش مصنوعی: شب که شد، او متوجه شد که فرزندانش بازنگشتهاند و به دنبالشان رفت.
هوش مصنوعی: در دنیا به سختی و زاری در حال گردش بودم تا به پای آن درخت رسیدم.
هوش مصنوعی: او به خاطر نامش، در آن شب وداعی که برگزار شده بود، با ناراحتی و درد در آنجا ماند.
هوش مصنوعی: نه از طرفی، چهرهی دوست نمایان شد و نه از نسیمی، بویی از دوست به گوشش رسید.
هوش مصنوعی: اگر تا صبح را در انتظار و اشتیاق دوری کسی سر کرده باشی، حتماً این حس را درک کردهای.
هوش مصنوعی: میخواهی بدانی حال دلbroken و دوری چگونه است؟ مثل حالتی است که در شبهای سحر یا روزهای غروب بر انسان میگذرد.
هوش مصنوعی: وقتی به حالت نشسته قرار میگیرد و از زانو پایین میآید، وقتی که دوباره برمیخیزد، به زمین میافتد.
هوش مصنوعی: اگر دل کسی بخواهد از عمق وجود خود آهی بکشد، هیچگاه نمیتواند غمهای انبوهش را در سینهاش پنهان نگه دارد.
هوش مصنوعی: اگر دل به درد بیفتد، اشک از چشم سرازیر میشود و آن اشک مانند جویی روان در چشم خواهد بود.
هوش مصنوعی: زمانی که صدایی ناگهانی به گوشش میرسد، بدنش از حرکت متوقف میشود و او قدرت تفکر و هوش خود را از دست میدهد.
هوش مصنوعی: پس تا زمانی که آن دلنواز از راه بیاید، یا اینکه خود پیامی از یار به دست من برسد.
هوش مصنوعی: زمانی که چشم و گوش دیگر نتوانند کار کنند، به ناچار موها مانند شمشیر و تیر بر تن انسان میشوند.
هوش مصنوعی: زمان و روزها هرچند در حال گذر هستند، اما خاطرات و لحظات ارزشمند از آنها باقی میماند و در یک نقطه ثابت نمیشوند.
هوش مصنوعی: من روز و شبهای زیادی را دیدهام، اما اگر تو هم تجربههایی مثل من نداشتهای، شگفتزده خواهی شد.
هوش مصنوعی: سالها در جدایی به سر بردهام و به خوبی تمام حال و احوال آن دوران را میشناسم.
هوش مصنوعی: من فقط به اختصار اشاره کردم که با تو سخن میگویم، در حالی که درد دل من عمیق است و مثل زخم روی پوست نمیماند.
هوش مصنوعی: یعقوب تا صبح به این حال بود، صبحی که روزش سیاه و تیره بود.
هوش مصنوعی: صبح را میدانی چگونه میشود، اما شب را نمیدانی. تو عاشق شدهای، اگرچه در دریا غرق نشدهای.
هوش مصنوعی: اگرچه غم جدایی کم است، اما از میان هزاران درد و اندوه، همین یکی کافیست.
هوش مصنوعی: عشق به انسان این احساس را میدهد که صبح با امیدی تازه آغاز میشود، چون انتظار دارد که از سوی محبوبش خبری خوش و بشارتی برسد.
هوش مصنوعی: هنگامی که صبح فرا میرسد، خبر میرسد که جانِ جانها برمیخیزد و زندگی دوباره مییابد.
هوش مصنوعی: حال عاشق را در نظر بگیر که چطور است. آیا این توصیف به قدری عمیق و ناب است که از بیان کردن فراتر میرود؟
هوش مصنوعی: هرگز صبحی پیش نیاید که قدرت نبوّت و پیامبری فقط برای کسی باشد و بس.
هوش مصنوعی: صبح یعقوب به طرز حیرتانگیزی از سمت افق به نور درآمد و ناگهان از دور غباری نمایان شد.
هوش مصنوعی: او میگوید که وقتی با دنیا مواجه میشود، روحش در جسمش به خوبی وجود دارد. این را با دقت بنگر که در جمع چه اتفاقی میافتد.
هوش مصنوعی: او گفت: بله، اما با این گروه راهی نیست، یوسف بدون پادشاهی در میان این جمع نیست.
هوش مصنوعی: ایشان به نزد پدر آمدند، در حالی که لباس بر تن داشتند و لباسشان در طول راه پاره شده بود.
هوش مصنوعی: آواهای ناله و شکایت به خاطر فریبکاریها و ترفندها شکل گرفتند و حتی با پدر خود هم در گمراهی و اشتباه به سر بردند.
هوش مصنوعی: یعقوب به خاطر فریاد و نالهاش برای یوسف به شدت متأثر و ناراحت شد و از شدت grief و اندوه به خود آمد و از پا افتاد.
هوش مصنوعی: وقتی او را دیدند که به سرش رسیده، متوجه شدند که روحش رفته و دیگر هیچ نفس و حاتی از او باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: پس او را سریعاً به خانه بردند تا فردا به هوش بیاید.
هوش مصنوعی: وقتی به هوش آمد، گفت: کجا است یوسف من؟ چگونه او از من دور شده است؟
هوش مصنوعی: او دوباره بیخبر شد و تا نزدیک شام رفت. وقتی به هوش آمد، نام یوسف را بر زبان آورد.
هوش مصنوعی: پرسیدند که چرا حال اخوان اینگونه است، فرزند من، جان من، گل من، عشق من.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.