گنجور

 
صائب

کوچکدلی است مایه تسخیر عالمی

آفاق را گرفت سلیمان به خاتمی

دریا به سوز سینه عاشق چه می کند؟

خورشید سیر چشم نگردد به شبنمی

بی حاصلی که زنده نباشد دلش به عشق

در چشم اهل دید بود نخل ماتمی

همسایه وجود نباشد اگر عدم

چون ملک نیستی نتوان یافت عالمی

چون ماه روزه گرچه به لب مهر داشتم

سررشته حساب مرا داشت عالمی

گیرم که آب شد دلم از شرم معصیت

دامان باغ را نکند پاک شبنمی

حیف است صرف خنده بی عاقبت کند

آن را که همچو صبح ز عالم بود دمی

گر نیست بر مراد تو دنیا مشو ملول

برپای گو مباش ترا بند محکمی

عیسی به آسمان چهارم نمی گریخت

می داشت زیر چرخ گر امید همدمی

مه را برون نیاورد از بوته گداز

دارد اگرچه زیر نگین مهر، عالمی

صائب چو راز عشق غریب اوفتاده ایم

ما را بس است از همه آفاق محرمی

 
 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!
رودکی

تا خوی ابر گل رخ تو کرده شبنمی

شبنم شده‌ست سوخته چون اشک ماتمی

... این مصرع ساقط شده ...

کاندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی

کی مار ترسگین شود و گربه مهربان؟

[...]

ناصرخسرو

ای آدمی به صورت و بی‌هیچ مردمی

چونی به فعل دیو چو فرزند آدمی؟

گر اسپ نیست استر و نه خر، تو هم چون او

نه مردمی نه دیو، یکی دیو مردمی

کم دید چشم من چو تو زیرا که چون کمند

[...]

منوچهری

آمد بهار خرم و آورد خرمی

وز فر نوبهار شد آراسته زمی

خرم بود همیشه بدین فصل آدمی

با بانگ زیر و بم بود و قحف در غمی

سوزنی سمرقندی

صدر جهان رسید به شادی و خرمی

در دوستان فزونی و در دشمنان کمی

شاه جهان و صدر جهان شاد و خرم است

جاوید باد شاه به شادی و خرمی

ای شاه راز طلعت فرخنده فال تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه