گنجور

غزل شمارهٔ ۶۶۵۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

کیستم من، مشت خار در محیط افتاده ای

دل به دریا کرده ای، کشتی به طوفان داده ای

نیست ممکن چون سپند آرام را بیند به خواب

موری از دست سلیمان بر زمین افتاده ای

جنت دربسته ای با خود به زیر خاک برد

از ازل شد قسمت هر کس دل آزاده ای

برنمی خیزد به صرصر نقشم از دامان خاک

وادی امکان ندارد همچو من افتاده ای

می توان از جبهه عشاق راز عشق خواند

نیست در صحرای محشر نامه نگشاده ای

با جگر خوردن قناعت کن که این مهمانسرا

جز غم روزی ندارد روزی آماده ای

علم رسمی می کند صائب دل روشن سیاه

عارفان را بس بود چون صبح لوح ساده ای

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام