گنجور

غزل شمارهٔ ۶۲۳۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به یک خمیازه گل طی شد ایام بهار من

به یک شبنم نشست از جوش خون لاله زار من

شب امیدواری می شمردم خط مشکین را

ندانستم کز او خواهد سیه شد روزگار من

چنین کز شوق دامان تو خود را جمع می سازد

عجب دارم پریشان گردد از صرصر غبار من

نه آن صیدم که عشق از فکر من غافل تواند شد

نمک در چشم ریزد دام را ذوق شکار من

بگو تا آستین از دیده خونبار بردارم

غباری هست اگر بر خاطرت از رهگذار من

نشاندی از فریب وعده صد بارم به خاک و خون

نکردی شرم یک بار از دل امیدوار من

نفس در خانه آیینه اینجا راست می کردی

اگر آگاه می گشتی ز درد انتظار من

حصار عافیت شد طوق قمری سروبستان را

مکن پهلو تهی ای سرو بالا از کنار من

مرا زین خودپرستان نیست صائب چشم همراهی

مگر دستی گذارد بیخودی در زیر بار من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام