گنجور

غزل شمارهٔ ۶۱۲۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عشقبازی بود دایم در جهان آیین من

چون سمندر بود از آتش بستر و بالین من

می شود در بستر تفسیده من گل گلاب

می گدازد شمع را سرگرمی بالین من

فارغ از فکر مکافاتم که خصم کینه جو

زنده زیر خاک باشد از غبار کین من

خواب این دلمردگان از مرگ سنگین تر بود

ورنه خون مرده گردد زنده از تلقین من

بر دل پر شور من دست نوازش بیهده است

پنجه مرجان چو دریا کی دهد تسکین من؟

نیست یک دل کز ملال خاطرم دلگیر نیست

باغ را در بسته دارد غنچه غمگین من

تلخکامی نیست چون من در میان خستگان

زهر چشم یار باشد شربت شیرین من

صائب از غیرت شود خون مشک در ناف غزال

هر کجا در جلوه آید خامه مشکین من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام