گنجور

غزل شمارهٔ ۵۷۶۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

پیام دوست ز باد بهار می شنوم

ز چاک سینه گل بوی یار می شنوم

جنون من چه عجب گر یکی هزار شود؟

که وصف گل ز زبان هزار می شنوم

هزار نکته سربسته بی میانجی حرف

ز غنچه دهن تنگ یار می شنوم

ازان ز سیر چمن می برم ز خود پیوند

که ذکر اره ز هر شاخسار می شنوم

چه آتش است که در مغز خاک افتاده است؟

که العطش ز لب جویبار می شنوم

مرا چو تیشه فرهاد می خراشد دل

صدای کبک اگر از کوهسار می شنوم

شکایتی است که مردم زیکدگر دارند

حکایتی که درین روزگار می شنوم

گذشت از دل گرم که خط مشکینت؟

که بوی سوختگی زان غبار می شنوم

مباد نقش کسی بدنشین شود یارب

میان بحرم و طعن کنار می شنوم

به گوش، پنبه سیماب می نهم صائب

زهر که حرف دل بیقرار می شنوم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام