گنجور

غزل شمارهٔ ۵۵۳۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به قلب عشق می تازد دل زاری که من دارم

زبان بازی به آتش می کند خاری که من دارم

که آرد ریشه کفر از دل سنگین من بیرون

که محکم چون سلیمانی است ز ناری که من دارم

ندانم سنگ از دست کدامین طفل بستانم

که دارد در جنون آدینه بازاری که من دارم

ز صد دامن گل بی خار در چشم بود خوشتر

زروی نو خط او در جگر خاری که من دارم

خورد چون شربت عناب خود بیگناهان را

ز بیباکی نظر بر چشم بیماری که من دارد

به سیم قلب از اخوان نگیرد ماه کنعان را

که دارد از عزیزان این خریداری که من دارم

نفس در سینه خورشید عالمتاب می سوزد

درین گلشن چو شبنم چشم بیداری که من دارم

کند گر در نوازش کارفرما کو تهی با من

ز ذوق کار مزدش می رسد کاری که من دارم

سبک کرده است در میزان من سد سکندر را

به پیش روی خود از جسم دیواری که من دارم

تماشای بهشت از خانه ام بیرون نمی آرد

ز داغ آتشین در سینه گلزاری که من دارم

به درمان می توان تخفیف دادن درد را صائب

عجب دردی است بی درمان پرستاری که من دارم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام