گنجور

غزل شمارهٔ ۵۴۹۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نه از خامی در آتش ناله و فریاد می کردم

ازین دولت جدا افتادگان را یاد می کردم

نمی گردید اگر ذوق گرفتاری عنانگیرم

ز وحشت خون عالم در دل صیاد می کردم

اگر چون خضر این روز سیه را پیش می دیدم

سکندر را به آب زندگی ارشاد می کردم

نمی لرزید از باد فنا بر خود چراغ من

گر از دلهای روشن همت استمداد می کردم

نمی دادم به چنگ عشق آتشدست اگر دل را

من عاجز چه با این بیضه فولاد می کردم

ره بی منتهای عشق کوتاهی نمی داند

وگرنه حلقه ها در گوش برق و باد می کردم

کنون از صید پهلو می کنم خالی خوشا روزی

که خاطر را به نقش پای آهو شاد می کردم

اگر می بود در دل رحمی آن سلطان خوبان را

چرا در دادخواهی اینقدر بیداد می کردم

نمی پاشید از خمیازه من تار و پود من

خمارآلودگان را گر به می امداد می کردم

گر از قید خودی آزاد می گشتم به شکر آن

هزاران بنده از قید فرنگ آزاد می کردم

دل شیرین غبار آلود غیرت می شود صائب

و گرنه پنجه ای در پنجه فریاد می کردم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام