گنجور

غزل شمارهٔ ۵۰۰۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خوشا سری که سرگشتگی رهانندش

به کرسی از سرزانوی خود نشانندش

مده به سوختگی دامن امید از دست

که دانه ای که نسوزد نمی دمانندش

سپند تا نزند مهرخامشی برلب

به روی مسند آتش نمی نشانندش

ز شوق بیخبری دست می دهد عارف

اگر ز خود به زر قلب می ستانندش

به خاک ،حسرت پرواز می برد مرغی

که کودکان به بغل بال و پر رسانندش

سری که گرم زسودای عشق می گردد

چو آفتاب به هر کوچه می دوانندش

به یک دو جلوه زمین گیر گشت کاغذ باد

به هیچ جا نرسد هرکه برآید می پرانندش

گل شکفته بود از نسیم فارغبال

ز پوست هر که برآید نمی درانندش

ز انقلاب جهان بی بران نمی لرزند

که هرچه میوه ندارد نمی فشانندش

ز مرگ غوطه به دریای شهد زد زنبور

که هرکه هرچه چشانده است می چشانندش

چو گل به خنده دهن باز می کند صائب

هزارخار اگر درجگر خلانندش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام