گنجور

غزل شمارهٔ ۴۸۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

می شود راز دل از جبهه نمایان ما را

نیست چون آینه پوشیده و پنهان ما را

تیرباران قضا را سپر تسلیمیم

نیست چون شیر محابا ز نیستان ما را

حال ما را غم آینده مشوش نکند

در بهاران نبود فکر زمستان ما را

به نسیمی سر شوریده خود می گیریم

نیست چون شمع تعلق به شبستان ما را

تخم نیرنگ بود هر چه ز یک رنگ گذشت

دل سیه می شود از نعمت الوان ما را

نعمت آن است که چشمی نبود در پی آن

چشمه خضر ترا، دیده گریان ما را

دانه را وحشی ما دام بلا می داند

نتوان بنده خود کرد به احسان ما را

نیست وحدت طلبان را سر کثرت صائب

شاهی مصر ترا، گوشه زندان ما را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام