گنجور

غزل شمارهٔ ۴۷۱۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

داغ است برگ عیش گلستان روزگار

دود دل است سنبل و ریحان روزگار

چون شمع تا تمام نسوزی نمی دهند

خط امان ترا ز شبستان روزگار

نتوان گرفت دامن موج سراب را

زنهار دل مبند به سامان روزگار

در نوشخند برق خطرهاست ،زینهار

بازی مخور ز چهره خندان روزگار

در چشم من ز خانه گورست تنگتر

گر دلگشاست پیش تو ایوان روزگار

رغبت به آب و نان بخیلان نمی شود

دل خوردن است قسمت مهمان روزگار

دندان به دل فشار کز این راه کرده اند

جانهای پاک،رخنه به زندان روزگار

داده است همچو دیده قربانیان نجات

حیرت مرا ز خواب پریشان روزگار

تا برده ایم سربه گریبان، ربوده ایم

گوی سعادت از خم چوگان روزگار

گردید توتیای قلم استخوان ما

صائب ز بار منت احسان روزگار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام