گنجور

غزل شمارهٔ ۴۵۳۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چو خوش است اتحادی که حجاب تن نماند

که من آن زمان شوم من که اثر ز من نماند

شده محو جان روشن تن ساده لوح غافل

که ز شمع غیرداغی به دل لگن نماند

ز کلام پوچ عالم جرسی است پر ز غوغا

به چه خلوت آورم رو که به انجمن نماند

ز نشان ونام بگذر به امید بازگشتن

که عقیق نامجو را هوس یمن نماند

چو قلم ازان ز خجلت سرخودبه زیر دارم

که ز من به جای چیزی به جز از سخن نماند

همه شب در انتظارم که چو شمع صبحگاهی

نفسی بر آرم از دل که نفس به من نماند

نگذاشت جان روشن اثری ز جسم صائب

که زشمع هیچ بر جا ز گداختن نماند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام