گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۳۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

لعل از جگر سنگ گر از تیشه برآید

از دل سخن از کاوش اندیشه برآید

هر لحظه به رنگی ز دل اندیشه برآید

یک باده به صد رنگ ازین شیشه برآید

بی عشق محال است دل سخت شود نرم

گر سنگ به این بوته رود شیشه برآید

جایی که ز حیرت گره دل نگشاید

از فکر چه خیزد چه ز اندیشه برآید

از دوستی تازه خطان دل نتوان کند

هر چند که ریحان سبک از ریشه برآید

در سینه پر ناوک ما اشک شود خون

سیلاب نفس سوخته زین بیشه برآید

در کوه غم عشق خلل راه نیابد

چون ناخن اگر از کف من تیشه برآید

بیرون نرود کجروی ازطینت گردون

این دیو محال است ازین شیشه برآید

هر نخل امیدی که نشاند دل خود کام

آهی شود از سینه غم پیشه برآید

صائب چو به خاطر گذرد برق جمالش

دودم چو نیستان ز رگ وریشه برآید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام