گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۶۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خط تو راه دین ودل وهوش می زند

ته جرعه ای است این که به سرجوش می زند

از خط سبز مستی حسن تو کم نشد

این می به شیشه رفت وهمان جوش می زند

بر آتش عذار تو دامان دیگرست

هر سیلیی که خط به بناگوش می زند

از خط فزودمستی آن چشم پر خمار

در نوبهار چشمه فزون جوش می زند

روی زمین زلغزش مستان شودکبود

زینسان که جلوه توره هوش می زند

از شرم اگرچه نیست زبان طلب مرا

خمیازه حلقه بر لب خاموش می زند

با سرو سرکشی که ز خودراست بگذرد

امید فال خلوت آغوش می زند

سنگی که می زند به من آن طفل شوخ چشم

دست نوازشی است که بر دوش می زند

باشد پیاده ای که زندخنده برسوار

زاهد که خنده بر من مدهوش می زند

صائب دلیل پختگی عقل خامشی است

تا نارس است باده به خم جوش می زند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام