گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۳۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هرگز عنان رشته به گوهر نداده اند

شوخی ز حد مبر که ترا سر نداده اند

رخساره اش ز سیلی دریا سیه شده است

این اعتبار مفت به عنبر نداده اند

بخشیده اند چون دل خرسند نعمتی

درویش را که نعمت دیگر نداده اند

از بر گریز حادثه آزاد کرده اند

هر چند همچو سرو مرا بر نداده اند

نومید نیستم ز ترازوی عدل حق

زان سر دهند هر چه ازین سر نداده اند

داغ توانگری به جبینشان کشیده اند

آن فرقه را که چهره چون زر نداده اند

روشندلان به خرمن خود برق گشته اند

فرصت به شوخ چشمی اخترنداده اند

آراسته است روی زمین را به عدل و داد

آیینه را عبث به سکندر نداده اند

دم را شمرده ساز که مردان خود حساب

دامن به دست پرسش محشر نداده اند

صائب به خواب امن زایام صلح کن

کاین منزلت به هیچ توانگر نداده اند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام