گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز دست یکدگر شکرلبان گیرند سنگش را

ز شیرینی به حلوا احتیاجی نیست جنگش را

به بال عاریت حاشا که تیرش سر فرود آرد

سبکدستی که پیکان بال و پر گردد خدنگش را

به حرف عاشق بیدل، که پردازد در آن محفل

که چون طوطی به گفتار آورد آیینه زنگش را

مرا می پرورد در کوهساری عشق سنگین دل

که باشد ناز چشم آهوان داغ پلنگش را

درین دریا کسی یابد خبر زان گوهر یکتا

که داند همچو آغوش صدف کام نهنگش را

بیابان قناعت وسعتی دارد که هر موری

نمی داند کم از ملک سلیمان چشم تنگش را

من دیوانه راسرگشته دارد این طمع صائب

که گیرم چون فلاخن در بغل یک بار سنگش را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام