گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۵۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا خیال لب لعل تو مرا در سر بود

جگر سوخته ام خال لب کوثر بود

عشرت روی زمین بود سراسر از من

سایه سرو تو روزی که مرا بر سر بود

گرچه از حسن گلوسوز شکر دل می برد

سخن تلخ ترا چاشنی دیگر بود

سرمه گردید ز شرم تو زبانش در کام

شمع هرچند درین بزم زبان آور بود

در تمامی شود آیینه مه زنگ پذیر

بود ایمن ز کلف تا مه نو لاغر بود

ساده لوحی به بلای سیه انداخت مرا

زنگ صد پرده به از منت روشنگر بود

کاوش عشق به مقصود رسانید مرا

بحر شد قطره آبی که درین گوهر بود

عشق بحری است که هرکس ز نفس سوختگان

به کنار آمد ازین بحر گهر، عنبر بود

به نظر کار مرا ساخت جوانمردی عشق

ورنه این باده ز یاد از دهن ساغر بود

کوه غم گرچه نشد کم ز دل ما صائب

دل بیتاب همان کشتی بی لنگر بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام