گنجور

غزل شمارهٔ ۲۸۷۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سفیدی پرده دار چشم خونپالا نمی گردد

کف دریا زطوفان مانع دریا نمی گردد

زشوق پای بوس بحر در سر آتشی دارم

که سیل من غبارآلود از صحرا نمی گردد

مکن با عشق ای عقل گرانجان دعوی بینش

که کوه قاف هم پرواز با عنقا نمی گردد

به صد امید دل را صیقلی کردم، ندانستم

که در آیینه آن آیینه رو پیدا نمی گردد

زتنهایی دل خود می خورد خو کرده صحبت

به خود هر کس که گردید آشنا تنها نمی گردد

زتصویر دل شیرین به خود چون بید می لرزم

وگرنه تیشه من کند از خارا نمی گردد

مگر می آورد آبی به روی کار ما، ورنه

به آب زندگانی آسیای ما نمی گردد

ندارد موشکافی حاصلی غیر از پریشانی

نپوشد تا نظر از خود کسی بینا نمی گردد

ندارد راه در دلهای قانع شورش دنیا

که هرگز آب گوهر تلخ از دریا نمی گردد

اگر ذوق سخن داری دل خود ساده کن صائب

که بی آیینه هرگز طوطیی گویا نمی گردد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام