گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۰۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نه همین بر قلب ایمان یا دل ما می زند

دزد خال او شبی خود را به صد جا می زند

جام چون خالی شود سر می نهد در پای خم

ابر چون بی آب شد بر قلب دریا می زند

اینقدرها شوربختی را اثر می بوده است؟

می شود هشیار هر کس باده با ما می زند

جان مشتاقان نمی سازد به زندان بدن

وحشی ما زود بر دامان صحرا می زند

کشتن ما نیست مطلب از شکست آستین

دامنی بر آتش بیتابی ما می زند

گرچه هر بندم زبار درد کوه آهنی است

باز عشق بدگمانم بند بر پا می زند

مدتی شد خط او فرمان عزل آورده است

همچنان خال لب او مهر بالا می زند

می تواند گل زروی دولت بیدار چید

هر که چون صائب می روشن به شبها می زند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام