گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۹۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از عکس خود آن آینه رو بس که حیا داشت

در خلوت آیینه همان رو به قفا داشت

چون معنی بیگانه که وحشت کند از لفظ

همخانه دل بود و ز دل خانه جدا داشت

از بی ثمری سبز درین باغچه ماندم

چون سرو، مرا دست تهی بر سر پا داشت

می کرد قیامت سخن ما ز بلندی

تا قامت او ریشه در اندیشه ما داشت

هر جغد در او خال رخ سیمبری بود

از روی تو ویرانه من بس که صفا داشت

در خامه نقاش ازل نقطه خالت

چون چرخ دو صد دایره بی سر و پا داشت

گرد دل من گر هوس بوسه نگردید

اندیشه ازان چهره اندیشه نما داشت

تاج است گران بر سر آزاده، وگرنه

چون بیضه مرا زیر پر و بال، هما داشت

صائب نشد از منزل مقصود کس آگاه

از نقش قدم گر چه فزون راهنما داشت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام