گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۵۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دیوانه را ز حلقه طفلان ملال نیست

هر جا جمال هست غمی از جلال نیست

شبنم به آفتاب ز روشندلی رسید

پرواز آسمان تجرد به بال نیست

خورشید بدر کرد مه ناتمام را

از ناقصان کناره گرفتن کمال نیست

آفاق را گرفت به یک جلوه آفتاب

هر دولتی که تیز بود بی زوال نیست

در ملک نیستی نتوان احتیاج یافت

هر جا که فقر هست زبان سؤال نیست

هر جا که آب هست تیمم نمی کنند

حاجت به عذر با عرق انفعال نیست

در خاک پاک، آب گل و لاله می شود

از ما دریغ داشتن می حلال نیست

دور از تو با خیال به دل آشنای تو

داریم عالمی که ترا در خیال نیست

دلگیر نیست آن لب میگون ز خط سبز

آب حیات را ز سیاهی ملال نیست

آمد شد نگاه بود ترجمان ما

در بزم آرمیده ما قیل و قال نیست

زان چشم ما به یک نگه دور قانعیم

هر چند نافه را خبری از غزال نیست

روز جزا ز مفلسی خویش غافل است

از فکر مال، خواجه به فکر مآل نیست

خاکی نهاد باش که نور چراغ مهر

هر چند پایمال شود پایمال نیست

صائب نمی رسد به ادب هیچ گوهری

با گوشوار خاصیت گوشمال نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام