گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۳۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مجروح عشق را سر و برگ علاج نیست

این خون گرفته را به طبیب احتیاج نیست

برق از زمین سوخته نومید می رود

تاراج دیده را غم باج و خراج نیست

در وادیی که قطع امیدست چاره ساز

دردی که بی دوا نشد آن را علاج نیست

مجنون چه خون که در دل لیلی نمی کند

از خود رمیده را به وصال احتیاج نیست

راضی نمی شوند به گنج از دل خراب

در ملک عشق برده معمور باج نیست

بر تخت دار، شوکت منصور را ببین

کیفیت بلند کم از هیچ تاج نیست

این آن غزل که اهلی شیراز گفته است

آن را که عقل نیست به هیچ احتیاج نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام