گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۷۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دود دلی ز ابر گهربار مانده است

داور تری ز قلزم زخار مانده است

روشندلان به تیره دلان جا سپرده اند

کف از محیط، از آینه زنگار مانده است

بکسر زبان دعوی بی معنی اند خلق

برگی به نخل معرفت از بار مانده است

صبح شعور، مست شکر خواب غفلت است

افسانه ای ز دیده بیدار مانده است

از عرض علم، مانده به جا عرض سینه ای

از اهل حال، جبه و دستار مانده است

داند که من ز جسم گرانجان چه می کشم

دامان هر که در ته دیوار مانده است

تا صبح حشر هست مرا کار در کفن

در سینه بس که نشتر آزار مانده است

از حیرت خرام تو این چرخ آبگون

چون آب آبگینه ز رفتار مانده است

طوفان گره شده است مرا در دل تنور

تا مهر شرم بر لب اظهار مانده است

در زردی آفتاب قیامت نهاد روی

امید من به وعده دیدار مانده است

جوهر به چشم آینه خاشاک گشته است

تا ناامید ازان گل رخسار مانده است

در تنگنای سینه صائب خیال دوست

پیغمبر خداست که در غار مانده است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام