گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۲۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

پشت آیینه بود پرده مستوری زشت

زاهد از کعبه همان به که نیاید به کنشت

اختر ما ز سیه روزی طالع داغ است

دیده شور خورد خون جگر از رخ زشت

عشق تردست تو دهقان غریبی است که تخم

تا نشد سوخته، در مزرع امید نکشت

چند از چرخ بلا زاید و بردارد خاک؟

تا کی این حامله فتنه بود بر سر خشت؟

هر که قالب تهی از جلوه قد تو کند

راست چون سرو برندش به خیابان بهشت

آن که بر خرمن ما سوختگان آتش زد

دانه خال تو بر آتش یاقوت برشت

مهر برداشت ز لب، صبح قیامت خندید

پرده افکند ز رخ، در پس در ماند بهشت

بی تکلف، غزل صائب شیرین سخن است

غزلی را که توان با غزل خواجه نوشت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام