گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۹۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خاک در کاسه آن سر که در او سودا نیست

خار در پرده آن چشم که خونپالانیست

خودنمایی نبود شیوه ارباب طلب

آتش قافله ریگ روان پیدا نیست

هر که را می نگرم نعل در آتش دارد

نقطه در دایره شوق تو پا بر جا نیست

پیرو عقل به صد قافله تنها باشد

رهرو عشق اگر فرد بود تنها نیست

طعمه آه شدم چون جگر شمع و هنوز

اثر روشنی صبح اثر پیدا نیست

کشت ما را سلم، برق فنا سوخته است

خرمن ما گره خاطر این صحرا نیست

از لب خشک و دل آبله فرسود صدف

می توان یافت که نم در جگر دریا نیست

داغم از جلوه بالای پریشان سیرش

بار دل بردهد آن سرو که پا بر جا نیست

ما پریشان نظران خود گره کار خودیم

این چه حرف است که سررشته به دست ما نیست

عالمی مست و خرابند ز فکر صائب

جوش ارباب سخن هیچ کم از صهبا نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام