گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۴۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا ترا چون دگران دیدن ظاهر کارست

چشم بر روی تو چون آینه بر دیوارست

از فضولی است ترا دیده بینش پر خار

ورنه عالم همه یک دسته گل بی خارست

عالم از سنگدلان قلزم پر کهساری است

کشتی نوح درین ورطه دل هشیارست

نفس آهسته برآور که نمی ریزد گل

در ریاضی که نسیم سحرش بیمارست

چه غم از زیر و زبر گشتن ما دارد عشق؟

نقطه آسوده ز سرگشتگی پرگارست

ای کز اسلام به گفتار تسلی شده ای

کمر خدمت مردم چه کم از زنارست؟

رگ سنگ است ترا هر سر مو از غفلت

با چنین بار، گذشتن ز جهان دشوارست

خوان آراسته را نیست به سرپوش نیاز

سر بی مغز گرفتار غم دستارست

پای بیرون منه از گوشه عزلت زنهار

که بلاهای سیه سایه پس دیوارست

بار عالم همه بر خاطر بینایان است

سوزن از کار فتد رشته چو ناهموارست

دل افگار سیه می شود از سرمه خواب

چشم بیمار چراغ سر این بیمارست

آسمان را غمی از مردن بیکاران نیست

نخل بی بار به دوش چمن آرا بارست

از دو سر کار کسی بسته نگردد هرگز

خنده غنچه پیکان ز لب سوفارست

طاعتی نیست که در پرده خاموشی نیست

ترک گفتار درین بزم، سر کردارست

هنر آن است که در پرده نمایان باشد

جوهر از آینه بیرون چو فتد زنگارست

هوس گنج ترا در دل ویران تا هست

خار این وادی خونخوار زبان مارست

آنچه شیرازه جمعیت دل می دانی

به سراپرده وحدت چو رسی زنارست

غم عالم ز دلم کوه غم او برداشت

این چه فیض است که در دامن این کهسارست

سپری نیست به از مهر خموشی صائب

هر که را جان و دل از تیغ زبان افگارست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام