گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۷۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

رفتن گلزار کار مردم بیکاره است

برگ عیش دردمندان از دل صد پاره است

با دل روشن ز اسباب تنعم فارغم

بستر و بالین من چون لعل، سنگ خاره است

از دل عاشق مجو آرام در زندان تن

این شرر در سنگ از بی طاقتی آواره است

ناز و نعمت حرص را بال و پر خواهش شود

چهره سیراب، افزون تشنه نظاره است

می دواند آدمی را حرص بر گرد جهان

ورنه گندم سینه چاک از بهر روزی خواره است

از دل بی آرزو کوه گران لنگر شدیم

خواب طفلان باعث آسایش گهواره است

حرص هر کس را که صائب نعل در آتش گذاشت

همچو قارون گر بود زیر زمین، آواره است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام