گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۹۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آفتاب آتشین رخسار، داغ حسن اوست

شمع یک پروانه پای چراغ حسن اوست

داروی بیهوشی ارباب بینش گشته است

گر چه خط عنبرین درد ایاغ حسن اوست

گر چه از خط آفتابش روی در زردی گذاشت

همچنان ناز بهاران در دماغ حسن اوست

هیچ پروایی ندارد از نسیم آه سرد

روغن خورشید گویا در چراغ حسن اوست

آن که مژگانش ترازو می شد از دل خلق را

این زمان خار سر دیوار باغ حسن اوست

همچو صائب بلبلی کز نغمه اش خون می چکد

روزگاری شد که در بیرون باغ حسن اوست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام