گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات
 

گردباد دامن صحرای بی‌سامانیم

هیچ کس را دل نمی‌سوزد به سرگردانیم

چون فلاخن سنگ باشد شهپر پرواز من

هست در وقت گرانبها سبک جولانیم

راز پنهانی که دارم در دل روشن، چو آب

بی‌تامل می‌توان خواند از خط پیشانیم

هر کجا باشم بغیر از گوشهٔ دل در جهان

گر همه پیراهن یوسف بود، زندانیم

در غریبی می‌توان گل چید از افکار من

در صفاهان بو ندارم، سیب اصفاهانیم

در چنین وقتی که می‌باید گزیدن دست و لب

از خجالت مهر لب گردیده بی‌دندانیم

دامنم پاک است چون صبح از غبار آرزو

می‌دهد خورشید تابان بوسه بر پیشانیم

می‌کند بی‌برگی از آفت سپرداری مرا

وحشت شمشیر دارد رهزن از عریانیم

بر سر گنج است پای من چو دیوار یتیم

می‌شود معمور صائب هر که گردد بانیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام