گنجور

 
ابوالفرج رونی

ساقیا جام دل افروز بیار

فتح شه یاد کن و می بگسار

فتح قنوج که شمشیرش کرد

اندرین فتح شه آورد شکار

لشکرش گرد برآورد از خون

هیبتش کوه فرو برده به غار

شل او بر کتف گرگ نشست

جوهر گرگ فرو ماند ز کار

جرعه او به لب شیر رسید

بسر شیر درافتاد خمار

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فرخی سیستانی

ای پسر! جنگ بنه، بوسه بیار

این همه جنگ و درشتی به چه کار

جنگ یکسو نه و دلشاد بزی

خویشتن را و مرا رنجه مدار

هر دو روزی سخنی پیش مگیر

[...]

ابن یمین

حبذا نزهت ایام بهار

که برد ز اهل خرد صبر و قرار

سجع گویان شده از ذوق و طرب

قمری و فاخته بر سرو و چنار

وقت آنست که از خانه کنند

[...]

فصیحی هروی

ای جهاندار جهانگیر مدار

مهر عدل تو فلک را معمار

ای جهان از تو همه دم نوروز

وی هرات از تو همه روز بهار

دوش با دست تو همت می‌گفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه