گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای

من دلداده از آنروز که دیدار تو دیدم

در تو پیوستم و از هر چه مرا بود بریدم

بی‌خبر بودم و از دور کمان مهرهٔ مهرت

ناگهان بر دلم افتاد و چو مرغان بتپیدم

سر انگشت نگارین تو آسوده دلم را

آنچنان برد، که انگشت تحیر بگزیدم

منزوی بودم و با خود، که ز ناگاه خیالت

در ضمیر آمد و بی‌خود به سر کوچه دویدم

تا تویی، زارتر از حال دلم حال ندیدی

تا منم، صعب‌تر از درد تو دردی نکشیدم

گر به بازار برآیم ز ضعیفی چو نشانم

باز پرسی ز خلایق، همه گویند: ندیدم

اوحدی را نکند عیب ز دیوانه شدن کس

گر تو گویی که: من این بنده بدین عیب خریدم

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
روح عطار

چه جفا بود که از یار وفادار ندیدم

چه بلا بود کزآن قامت و بالا نکشیدم

شمه‌ای گر شنود کوه بنالد ز غم من

بهر او آنچه من از دشمن و از دوست شنیدم

کامم این بود که چون عمر عزیزم به سر آید

[...]

سحاب اصفهانی

دل شد از دست و به راه طلبش آنچه دویدم

غیر ناکامی و رنج و غم و اندوه ندیدم

رشته ی مهر و وفا را چو گسست آن بت زیبا

نبود جای ملامت که دل از عمر بریدم

هر چه آن دوست بسوزاندم از آتش هجران

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه