گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۶

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گلت بنده گردید و شمشاد نیز

غلام تو شد سرو آزاد نیز

که صد رحمت ایزدی بر رخت

هزار آفرین بر لبت باد نیز

ز مهر تو بگریست چشمم به خون

ز عشقت به نالم به فریاد نیز

چو دیدی که چشم تو آبم ببرد

کنون می‌دهی زلف را باد نیز

نباشد ترا بعد ازین برگ من

که بیخم بکندی و بنیاد نیز

به لطف و نوازش بده داد ما

که جور تو دیدیم و بیداد نیز

نه مثل تو آمد ز پشت پدر

نه مانندت از مادری زاد نیز

پریر از لبت بوسه‌ای خواستیم

نداد آن و دشنامها داد نیز

نبود اوحدی را توقع ز تو

که او را کنی در جهان یاد نیز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام