گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۸

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

کرا بر تو فرستم که شرح حال کند؟

به نام من ز لبت بوسه‌ای سؤال کند؟

دلم قرین غم و درد و رنج و غصه شود

چو یاد آن لب و رخسار و زلف و خال کند

نه محرمی که لبم نامهٔ بلا خواند

نه همدمی که دلم قصهٔ وصال کند

نیامدست مرا در خیال جز رخ تو

اگر چه نرگس مستت جزین خیال کند

مرا دلیست سراسیمه در ارادت تو

که از سماع حدیث تو وجد و حال کند

به گرد روی چو ماهت ز زلف می‌بینم

شبی دراز، که روز مرا چو سال کند

اگر چه بار غم خود تو سهل پنداری

نه هم‌دلیش بیاید که احتمال کند؟

ز سیم اشک مرا دامنیست مالامال

ولی رخ تو کجا التفات مال کند؟

به دیدنی ز تو راضی شدیم و غمزهٔ تو

امید نیست که آن نیز را حلال کند

ز بار هجر تو گشت اوحدی شکسته، مگر

دوای خویش به دیدار آن جمال کند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام